تخطي إلى المحتوى الرئيسي

أحاديث أم المؤمنين عائشة ( نقش عايشه در تاريخ و احاديث اسلام ) ( فارسى ) — صفحة 262

مساهمون:

ص٢٦٢
وارد شد و گفت : اين زنجير را مىبينى ؟ اين را به گردنت مىاندازم ! ! . . . مگر اينكه دست از اطرافيان خود بردارى ! . . . تو ! بازار مدينه را به تيول حارث فرزند حكم داده‌اى و چنين و چنان كرده‌اى ! ! اعتراض جبله به عثمان از آنجا ناشى شده بود كه خليفه از جمله زمام امور بازار مدينه را به دست پسر عموش حارث داده بود ، او هم اجناس و كالاهاى مهمى كه به مدينه وارد مىشد به ظاهر به نام خليفه مىخريد و سپس با هر قيمت و سودى كه خودش مىخواست به مردم مىفروخت و در حقيقت تنها و بىرقيب سود كلانى از اين راه به جيب مىزد و كسى هم جرأت اعتراض نداشت . گذشته از آن حارث به حكم بستگى به مقام خلافت عثمان چون از نفوذ فوق‌العاده‌اى برخوردار بود از ديگر بازاريان باج مىگرفت و كارهاى خلاف شرع و دور از انسانيت ديگر نيز مرتكب مىگرديد . بازاريان بارها به عثمان شكايت كرده و درباره حارث و زورگوئىهايش با او به گفتگو نشسته بودند تا مگر دست پسر عموى عزيز كرده‌اش را از بازار مدينه كوتاه كند و مزاحمتش را از سر بازاريان دفع نمايد ، اما عثمان به خواسته آنان توجهى نمىكرد و عليه حارث اقدامى نمىنمود . هواداران عثمان ، و آنان كه آقائى و ثروت بيكران خود را بسته به سكوت و اطاعت بى چون و چراى مردم ، در سايه قدرت مطلقه خليفه عثمان مىديدند براى حفظ و بقاى اين مترسك با اصرار از جبله خواستند تا دست از مخالفت با عثمان بردارد و آنقدر كارهاى نارواى او را به رخش نكشد . اما او با تمام نيرو با پيشنهاد آنان مخالت كرد و در برابر اصرار و پا فشارى آنها گفت : نه به خدا ، هرگز من هرگز حاضر نيستم كه به خواسته شما تن در دهم ، و آن وقت بروز رستاخيز در پيشگاه عدل الهى به ايستم و با حالتى نژند و پريشان بگويم : ( بار خدايا ما را چاره‌اى نبود و از خود اختيارى نداشتيم ) دستور بزرگان و رؤساى خود را ( شنيديم ) و فرمان برديم ( در نتيجه ) آنها ما را به ( بدبختى ) و گمراهى انداختند . طبرى در جاى ديگر مىنويسد : روزى عثمان بر جمعى گذر كرد و به آنها سلام