عثمان بجان آمده بودند ، پس از اينكه نامههائى از عايشه امالمؤمنين داير به قيام و شورش عليه عثمان به ايشان رسيد ، آنها نيز خود را براى اجراى دستور او به مدينه رسانيدند « 1 » طلحه پسر عموى عايشه رهبرى انقلابيون را به عهده داشت و دستورات لازم را صادر ميكرد « 2 » براى خليفه ديگر پناهگاهى باقى نمانده بود . خاصه پس از صدور فتوى عايشه اميد به نجات وى پاك از ميان رفته بود .
چون عثمان كار را بر خود سخت ديد ، مروان حكم و عبدالرحمنبنعتاب اموى « 3 » را دستور داد تا با عايشه كه خود را آمادهء سفر حج كرده بودند ملاقات كنند تا شايد موجبات آشتى و صلح بين او و امالمؤمنين فراهم شود آن دو به خدمت عايشه رسيدند و چنين معروض داشتند :
- اگر از مسافرت صرفنظر نمائى و در مدينه باقى بمانى ، اين اميد ميرود كه خداوند به بركت وجود تو اين مرد - عثمان - را در كنف حمايت خويش قرار دهد . و مروان اضافه كرد : و خليفه قول ميدهد در مقابل هر درهمى كه براى مسافرت خود در نظر گرفتهاى دو درهم تقديم نمايد ! ! عايشه جواب داد :
- من بارهايم را بسته و حج را بر خود واجب ساختهام ، و بخداى سوگند كه بخواستهء شما عمل نخواهم كرد .
عبدالرحمن و مروان ، نوميدانه از جاى برخاستند و مروان در انحال چنين خواند :
و حرق قيس على البلاد * فلما اضطرمت احجما
« قيس شهرى را بر من آتش زد و چون شعلههايش بالا گرفت و مرا در ميان كام خود فرو برد آنوقت از من دست برداشت . »
چون عايشه اين كنايه را از مروان شنيد ، با لحنى جدى و مصمم گفت :
مروان ! گمان بردهاى كه من درباره آقايت - عثمان - شك و ترديد دارم ؟ ! به خدا قسم آرزو دارم كه او را در يكى از بستههاى خود جا دهم ، و توانائى حمل آن
هامش
( 1 ) بلاذرى 5 / 81 و 5 / 103 .
( 2 ) بلاذرى 5 / 81 و 5 / 103 .
( 3 ) عبدالرحمن بن عتاب اموى در جنگ جمل جزء سپاهيان عايشه شركت كرد . گويند در آن جنگ دستش قطع شد و كركسى آن را ربود و در يمامه افكند اهالى آن محل بوسيلهء انگشترى او ، دستش را شناختند . نسب قريش 187 تا 193 .