عثمان كسى را به دنبال على ( ع ) فرستاد ، اما او از آمدن خوددارى كرد و فرمود . « من به او گفتهام نمىآيم » .
از طرفى چون سخنان نائله به گوش مروان رسيد ، خود را به عثمان رسانيد و روبرويش نشست و از وى اجازه خواست تا سخن گويد . عثمان اجازه داد . مروان گفت :
- اين نائله ، دختر فرافصه . . . عثمان در ميان سخن او دويد و گفت :
- از او سخنى مگو كه بد مىبينى ، به خدا او خيلى بيشتر از تو جانب مرا رعايت مىكند و خير مرا مىخواهد ! .
مروان بناچار خاموش گرديد .
طبرى در تاريخ خود مىنويسد « 1 » : « عدبدالرحمناسود ، از مروان چنين ياد مىكند :
خدا روى مروان را سياه كناد ! عثمان در ميان مردم آمد و رضايت خاطرشان را فراهم ساخت . اين نزديكى و صفا ، چنان او را گرفته بود كه بىاختيار بر منبر بگريه افتاد ، و مردم نيز با او گريستند . من خود ديدم كه ريش عثمان از اشك چشمش تر شده بود و در آن حال مىگفت : خدايا ! از تو بخشايش مىطلبم ، خدايا از تو بخشايش مىطلبم ! خدايا از تو بخشايش مىطلبم ! به خدا اگر بنا باشد كه بندهاى زر خريد باشم ، به آن گردن مىنهم ، و خشنود خواهم بود . چون به خانه رفتم بر من درآييد . بخداى سوگند ، كه ديگر خود را از شما پنهان نخواهم كرد ، و بر در ، دربانى نمىگمارم ؛ حق شما را مىدهم و زيادتر خواهم داد و رضايت خاطرتان را بيش از پيش فراهم مىسازم ، قول مىدهم كه مروان و بستگانش را از خود برانم ! »
و چون عثمان به خانهء خود رفت ، دستور داد تا در خانه را بگشودند ، و بر آن حاجب و دربانى قرار ندادند .
اما مروان با او بدرون خانه رفت ، و ديرى نپائيد كه رأى خليفه را بگردانيد و او را فريب داد ، و آنقدر حيله و نيرنگ به كار برد ، تا رايش را در آشتى با مردم بزد و از قصدش منصرف ساخت . در نتيجه عثمان از شرم مردم سه روز از خانه پاى
هامش
( 1 ) طبرى 5 / 112 ابن اثير 3 / 96 - بلاذرى 5 / 65 كه او قسمتى از اين روايت را آورده است .