كارشكنى مروان
عثمان چون از منبر به زير آمد و به خانهء خويش وارد شد ، مروان و سعيد ، و جمعى از بنىاميه را آنجا نشسته ديد . اين عده هنگام خطبه عثمان در مسجد حضور نداشتند .
چون عثمان نشست ، مروان روى به او كرد و گفت :
اميرالمؤمنين اجازه مىدهد تا با وى سخن بگويم ؟ !
« نائله » همسر عثمان پيشدستى كرد و گفت : نه ! بهتر اينست كه چيزى نگوئى و خاموش باشى و سپس به سخن خود چنين ادامه داد :
به خدا تشنج اوضاع به حدى است كه بىشك بر او ميشورند ، و او را مىكشند ، و فرزندانش را يتيم مىكنند . او با توجه به اوضاع آشفتهء روز ، سخنى گفت كه به هيچ روى شايسته نيست تا از آن بازگردد و عدول نمايد !
مروان كه از اين مزاحم بىجا سخت يكه خورده بود ؛ روى به « نائله » كرد و با لحنى خشن گفت :
« ترا چه و اين كار ! پدرت از دنيا رفت در حالى كه نمىتوانست درست وضو بگيرد ! ! » .
نائله با خشم و نفرت پاسخ داد :
مروان ! آرام باش ، تو نام پدران را به ميان مىآورى و سخن از پدرم كه درگذشته است مىگوئى و بر او دروغ مىبندى ! در حالى كه پدر تو آن چنان كسى است كه هيچكس نمىتواند از او جانب دارى كند .
بخداى سوگند اگر نه آن بود كه پدرت عموى عثمان است و طبيعى است ، بد عمو دامنگير برادرزاده مىشود از پدرت چيزى به تو مىگفتم كه هرگز نمىتوانستى آن را انكار كنى ! !
مروان ناچار از نائله روى بگردانيد و متوجه عثمان شد و تقاضاى نخستين خود را در سخن گفتن تكرار كرد . عثمان به او اجازه داد تا سخن بگويد . مروان گفت :
پدر و مادرم فدايت ! چه خوب بود تو اين مطالب را وقتى ايراد مىكردى ،