( يا ابن المتكاء ) « 1 » جرأت آن را پيدا كردهاى كه به روى من دشتى كنى ! ! پس دستور داد او را بگيريد .
عمار را در ميان گرفتند و بخانهء خليفه درآوردند . چون خليفه وارد شد ، فرمان داد تا عمار را حاضر كردند و در مقابل وى بداشتند آنگاه چندان وى را زد كه عمار بيهوش نقش زمين شد سپس او را در همان حالت بيهوشى ، از خانهء عثمان بيرون انداختند ، و ديگران وى را به منزل امسلمه همسر پيغمبر خدا بردند ! !
ظهر و عصر و سپس مغرب شد و موقع نماز گذشت و عمار هنوز بيهوش افتاده بود . چون به هوش آمد وضو بساخت و نماز گزارد . آنگاه گفت : « سپاس خدايراست . اين نخستين روزى نيست كه در راه رضاى پروردگار ما را شكنجه و عذاب مىدهند ! »
بطوريكه مىدانيم عمار با قبيلهء بنىمخزوم هم پيمان بود . چون هشامبنوليد مخزومى از آنچه بر عمار رفته بود آگاهى يافت به عثمان اعتراض كرد و گفت :
تو از على و بنىهاشم حساب ميبرى و معترض آنان نميشوى ، ولى بر ما تعدى روا ميدارى و برادر ما را تا سر حد نرگ كتك ميزنى بخداى سوگند اگر عمار بميرد مردى شكمگنده - كنايه از عثمان - را خواهم كشت ! . »
عثمان كه سخت خشمگين شده بود او را دشنام داد و گفت : « اى فرزند قسريه « 2 » جسارت را تا به اين حد رسانيدهاى ؟ ! »
هشام در پاسخ عثمان گفت : پس اين را بدان كه من از دو مادر به قسريه مىرسم .
عثمان دستور داد تا هشام را از خانه بيرون كردند . هشام از خانهء خليفه
هامش
( 1 ) دشنامى است زشت نسبت به اولين شهيد اسلام سميه مادر عمار كه ما آن را دومين گواه بر شرم و حياى عثمان ميشماريم . ( سردارنيا )
( 2 ) قسريه ، قبيلهاى از عرب بود كه از قريش نبوده نامى نداشتند ، از اين جهت عثمان او را به مادرش سرزنش كرده است ولى هشام كه پدرش از قريش و سادات بنىمخزوم بوده است ، در جواب مىخواهد بگويد انتساب به قسريه ننگى نيست و مادر و مادربزرگم هر دو قسريهاى هستند روى اين اصل مىگويد پس اين را بدان كه من از دو مادر به قسريه مىرسم . ( سردارنيا )