تخطي إلى المحتوى الرئيسي

أحاديث أم المؤمنين عائشة ( نقش عايشه در تاريخ و احاديث اسلام ) ( فارسى ) — صفحة 198

مساهمون:

ص١٩٨
- دروغ مىگوئى ، اى فرزند سميه ! عمار پاسخ داد : - ( مرا را فرزند سميه مىخوانى ؟ ) آرى به خدا سوگند كه من فرزند سميه و ياسر هستم . عثمان كه سخت خشمگين شده بود ، به غلامانش فرمان داد تا دست و پاى عمار را گرفته هر يك به سوئى كشيدند و او را به صورت چهار ميخه درآوردند ؛ و خود در حالى كه كفش به پاى داشت ، چنان محكم به ميان دو پاى آن پيرمرد ضعيف لگد زد كه مبتلى به فتق شد و بيهوش بيفتاد ! . . .

بيت‌المال اختصاصى

ديگر از مواردى كه عثمان بر عمار پرخاش كرده است ، داستان جواهرى بوده است كه عثمان از بيت المال برداشته بود . بلاذرى آن را چنين آورده است : در بيت‌المال مدينه ، سبدى بود پر از جواهر و زينت الات قيمتى ، عثمان پاره‌اى از آنها را به قصد زينت يكى از بانوانش برداشته بود . اين خبر به گوش مردم رسيد و زبان به عيب‌جوئى و شماتت عثمان گشودند و به رويش پرخاش كردند ، شدت اعتراض مردم به حدى بود كه عثمان خشمگين شد و در همان حالت بر منبر برآمد و در ضمن سخن گفت : ما بكور چشمى آنان كه نمىتوانند به بينند ، هرچه بخواهيم از اين مال برميداريم و . . . : على به او اعتراض كرد و گفت : ترا مانع خواهند شد و نمى گذارند كه در آن چنين خودسرانه دخل و تصرف كنى ! عمار نيز بانگ زد : خدا را گواه و شاهد مىگيرم كه من نخستين كسى هستم كه چنين كارى بر من گران مىآيد ! عثمان با خشم و غضب بر او فرياد زد :