- دروغ مىگوئى ، اى فرزند سميه ! عمار پاسخ داد :
- ( مرا را فرزند سميه مىخوانى ؟ ) آرى به خدا سوگند كه من فرزند سميه و ياسر هستم .
عثمان كه سخت خشمگين شده بود ، به غلامانش فرمان داد تا دست و پاى عمار را گرفته هر يك به سوئى كشيدند و او را به صورت چهار ميخه درآوردند ؛ و خود در حالى كه كفش به پاى داشت ، چنان محكم به ميان دو پاى آن پيرمرد ضعيف لگد زد كه مبتلى به فتق شد و بيهوش بيفتاد ! . . .
بيتالمال اختصاصى
ديگر از مواردى كه عثمان بر عمار پرخاش كرده است ، داستان جواهرى بوده است كه عثمان از بيت المال برداشته بود . بلاذرى آن را چنين آورده است :
در بيتالمال مدينه ، سبدى بود پر از جواهر و زينت الات قيمتى ، عثمان پارهاى از آنها را به قصد زينت يكى از بانوانش برداشته بود .
اين خبر به گوش مردم رسيد و زبان به عيبجوئى و شماتت عثمان گشودند و به رويش پرخاش كردند ، شدت اعتراض مردم به حدى بود كه عثمان خشمگين شد و در همان حالت بر منبر برآمد و در ضمن سخن گفت :
ما بكور چشمى آنان كه نمىتوانند به بينند ، هرچه بخواهيم از اين مال برميداريم و . . . : على به او اعتراض كرد و گفت :
ترا مانع خواهند شد و نمى گذارند كه در آن چنين خودسرانه دخل و تصرف كنى !
عمار نيز بانگ زد :
خدا را گواه و شاهد مىگيرم كه من نخستين كسى هستم كه چنين كارى بر من گران مىآيد !
عثمان با خشم و غضب بر او فرياد زد :