- دستت را دراز كن تا با تو بيعت كنم ، آنوقت مردم بگويند عموى پيغمبر با پسر عموى رسول خدا بيعت كرده است و اين امر به نفع تو تمام شود و ديگر كسى را ياراى مخالفت با تو نباشد ، پاسخ داد :
- اى عم ! مگر به جز من كسى هم پيدا مىشود كه به امر خلافت طمع داشته باشد ؟ !
- به زودى مىبينى !
- من دوست ندارم كه موضوع خلافت من پشت درهاى بسته صورت بگيرد ، بلكه مىخواهم همه مردم آشكارا در آن شركت جويند و به خلافتم رأى دهند . اين به گفت و خاموش شد .
و چون بيمارى پيغمبر شدت يافت ، رسول خدا دستور حركت سپاه اسامه را صادر فرمود « 1 » و ابوبكر و ديگر بزرگان و سران و مهاجر و انصار را فرمان داد تا جزء سپاه اسامه و زير نظر وى به اين مأموريت عزيمت نمايند . اگر اين امر صورت مىگرفت و رسول خدا را اجل مىرسيد ، خلافت على امرى مسلم و قطعى بود .
على خود گمان مىبرد كه اگر پيغمبر خدا در گذرد ، مدينه از وجود منازعى در امر خلافتش خالى است ، در اين حال مردم بسادگى با او بيعت خواهند كرد و فسخ آن براى مخالفان وى ، و آنان كه خود را رقيب او مىدانند امكان پذير نبوده ناگزير از اطاعت و فرمانبردارى او خواهند بود .
ولى ابوبكر بنا به پيامى كه از عايشه برايش فرستاد و او را از نزديكى مرگ
هامش
( 1 ) ابنسعد در طبقات خود مىنويسد ژ : عموم سران مهاجرين و انصار بنا به فرمان پيغمبر مأمور گرديدند كه در لشكر اسامه شركت نمايند ، از جمله ابوبكر و عمر و ابوعبيده جراح و سعدبنابىوقاص و . . . بعضى از آنان از انتخاب چنين فرماندهى زبان به اعتراض و شكايت گشوده گفتند : با وجود سران مهاجرين و انصار اين پسرك را فرماندهى مىدهند ؟ چون اين سخن به گوش رسول خدا ( ص ) رسيد . خشمگين بر منبر آمد و پس از سپاس و ستايش خدا فرمود :
اين چه سخن است كه در مورد فرماندهى اسامه به من رسيده است ؟ ! . . روز شنبه بود كه آن حضرت به اعتراض آنان پاسخ گفت و روز دوشنبه همان هفته رحلت فرمود . به طبقات ابنسعد ط ليدن ج 2 ق 1 / 136 و 4 ق 46 . 1 تهذيب ابنعساكر 2 / 391 كنز 5 / 312 منتخب كنز 4 / 180 مراجعه فرمائيد .