و اين كه نخست سورهء « برائة » را ابه ابوبكر داد تا به مكّه برد و بر مشركين بخواند ، و سپس او را از اين سمت بر كنار كرد و داماد خود على را به آن سمت مأمور فرمود « 1 » اين موضوع نيز بر عايشه خيلى ناگوار آمد .
و چون خداوند از « ماريه » به رسول خدا ( ص ) ابراهيم را عطا فرمود ، على ( ع ) از اظهار نشاط و سرور خوددارى نكرد و بيش از آنچه در حق ساير بانوان پيغمبر مىكرد ، با كمال ميل و رغبت به كمك و مساعدت ماريه مىشتافت .
آنگاه كه ماريه را به لغزش متهم كردند ، اين على بود كه در تبرئه او بجان كوشيد و بىاساس بودن آن را آشكار و ثابت كرد و يا بهتر بگويم ، خدا به دست على حق را آشكار ، و بطلان آن اتهام را آشكار كرد بدان سان كه به چشم محسوس بود و مجالى براى گفت و شنود ياوهگويان باقى نگذاشت .
اينها همه سينهء عايشه را از خشم و نفرت نسبت به على مالامال مىكرد ، و او را در كينهتوزى هرچه بيشتر ثابت قدم و راسختر مىنمود .
چون ابراهيم درگذشت ، ماريه را با روى آوردن اندوه از مرگ جانگداز فرزند ، بساط سركوفت و زخم زبانى كه مىشنيد برچيده شد ، على و فاطمه را نيز از اين پيشآمد اندوهى جانكاه فرا گرفت . زيرا آن دو ماريه را بر عايشه مقدم مىداشتند و خواستار آن بودند كه ماريه بداشتن فرزند از ديگر بانوان پيغمبر بويژه از عايشه برتر و ممتاز باشد ، اما تقدير نه به آرزوى آنها ، و نه بخواست ماريه بود .
على و موضوع خلافت
على هيچ شك نداشت كه پس از پيغمبر خدا ، خلافت از آن او است و ديگرى سر رقابت با او را ندارد « 2 » ، همين اطمينان قلبى بود كه وقتى عمويش عباس به هنگام غسل پيغمبر به گفت :
هامش
( 1 ) مسند احمد 1 / 331 - مستدرك 3 / 51 و 52 - ايضاً مسند احمد 1 / 2 از طريق ابوبكر و 1 / 351 از طريق على و خصائص نسائى / 20 .
( 2 ) اين گفته استاد ابنابىالحديد مىباشد ، و صحت ندارد ، به كتاب عبداللهبنسبا 1 / 106 ، فصل كانديدهاى خلافت ، مراجعه شود .