ادبيات فارسى سرشار از « غلوّ » ادبى ، عاشقانه و عارفانه است .
شوكت بخارى گفته است :
ز سايه مژه چشم مور بست قلم * چو مىكشيد مصور دهان تنگ ترا
و آتش اصفهانى سروده است :
چنان نازكبدن باشد كه گر آرم به گلزارش * بهپا از سايه مژگان بلبل مىرود خارش
نمىدانم لطافت تا چه حد است اينقدر دانم * كه شد جاى نگه تبخال بر لعل شكربارش
و حافظ سروده است :
در سينه دلش ز نازكى بتوان ديد * ماننده سنگ خاره در آب زلال
22 - المغايرة : « 1 »
المغايرة هى مدح الشّىء بعد ذمّه أو عكسه .
22 - مغايره :
مغايره ستودن چيزى است پس از نكوهيدن آن يا برعكس .
كقول الحريرى فى مدح الدّينار : أكرم به أصفر راقت صفرته « 2 » بعد ذمّه فى قوله : تبّاله
هامش
- و مانند سخن معرّى :يذيب الرعب منه كلّ عضب * فلو لا الغمد يمسكه لسالاترس از او هرشمشيرى را آب كرده است . پس اگر غلاف ، آن را نگه نمىداشت جارى مىگشت .
و برخى از اين غلو مقبول در قلمرو شوخى و بذلهگويى است ؛ مانند سخن نظام :توهمه طرفى فالم طرفه * فصار مكان الوهم فى خدّه أثر
و مرّ بفكرى خاطرا فجرحته * و لم أرخلقاقط يجرحه الفكرچشم من او را توهم كرد آنگاه چشم او به درد آمد و اثر پندار من بر گونهاش ماند و تصويرى را بر فكرم گذراند پس مجروحش ساختم و من تاكنون نديدهام كه انديشه ، چيزى را مجروح ساخته باشد .
و ديگرى گفته است :لك أنف يا ابن حرب * أنفت منه الأنوف
أنت فى القدس تصلىّ * و هو فى البيت يطوفاى پسر حرب ، تو داراى يك بينى هستى كه بينىها از آن عار دارد . تو در بيت المقدس نماز مىگزارى و بينى تو در بيت الحرام طواف مىكند .
( 1 ) - آن را تلطف نيز خوانند . درّه نجفى ، ص 216
( 2 ) - مقامات حريرى ، ص 29