بى تو چو شمع كردهام گريه و خنده كار خود * گريه به روز دل خنده به روزگار خود
و عنصرى گفته است :
دو چيز را حركاتش همى دو چيز دهد * علوم را درجات و نجوم را احكام
و اثير الدّين سروده است :
چهار چيز كه اصل فراغتست و مثال * نيرزد آن به چهار دگر در آخر حال
گنه به شرم ملامت ، عمل به خجلت عزل * بقابه تلخى مرگ و طمع به ذل سئوال
و قوامى گنجوى گفته است :
غم دو چيز از دو چيز ببرد : * ديده را آب و سينه را زنگار
و هم او گفته است :
از غم تو دو چيز من بفزود : * ديده را آب و سينه را زنگار
و الثانى كقول سيدنا حسّان :
و قسم دوم كه نخست تقسيم و سپس جمع باشد سخن آقاى ما حسّان است :
قوم اذا حاربو ضرّوا عدوّهم * او حاولوا النّفع فى اشياعهم نفعوا
سجيّة تلك منهم غير محدثة * انّ الخلائق فاعلم شرّها البدع
آنان جامعهاى هستند كه هرگاه بجنگند به دشمنانشان زيان مىرسانند و هنگامى كه سود رساندن به يارانشان را طلب كنند سود مىرسانند .
آن يك خصلت طبيعى آنان است و تازه پديد آمده نيست . بىترديد بدان بدترين خصلتها آنهايى است كه تازه پديد آمده است .
« سجيّة » به معنى خلق است ، و « خلائق » جمع « خليقة » و آن نيز به معنى طبيعت و خلق است .
شاعر نخست در بيت اول ، صفت ممدوحين را به زيان رساندن به دشمنان و سود رساندن به دوستان تقسيم كرده است . سپس در بيت دوم ، اين صفات را در سجيه و طبيعى بودن جمع كرده است .
تقسيم و جمع در فارسى مانند :
گاهى به جام تو به ، گه از توبه جام را * تا حق پسندد از دو شكستن كدام را
و مثل :