و در عمل به قرآن و سنّت بود كه غنيمت يافتگان نزد « عمر بن خطّاب » آمدند و از او خواستند تا خمس غنايم را براى خدا و يادشدگان در آيه مذكور جدا سازد و بقيّه را بين آنها تقسيم نمايد .
و عمر گفت : « پس مسلمانانى كه مىآيند چه كنند كه اين زمينها را با امكاناتش تقسيم شده مىيابند و از پدران به ارث برده شده و حيازت گرديده ؟ اين رأى درستى نيست ! »
و عبدالرحمن بن عوف به او گفت : « پس نظر درست چيست ؟ اين زمينها و امكانات را خدا بدانان بازگردانيده است . »
عمر گفت : « درست همان است كه مىگويى ، ولى من آن را نمىپسندم ! » كه به عمر اعتراض كردند و گفتند : « آنچه را كه خدا با شمشيرهاى ما به ما بازگردانيده براى قومى كه [ در نبرد ] حاضر و شاهد نبوده اند نگه مىدارى ؟ . . . »
و عمر تنها مىگفت : « اين نظر من است » و [ در نهايت ] همگى گفتند : « رأى رأى توست . » « 1 »
ابن حزم گويد : « رأى آن چيزى است كه نفس [ آدمى ] بدون برهان آن را صواب پندارد . »
و گويد : « قياس : حكم به چيزى است كه نصىّ بر آن نيامده ، به خاطر شباهت با چيز ديگرى كه آن حكم دربارهاش آمده است . » « 2 »
و دواليبى درباره « استحسان » گويد : « استحسان آن است كه در مسألهاى حكمى اخذ شود كه مخالف حكمِ معروف در قياس است ، يا به خاطر رجحان علّتى در دليل استحسان ، و يا به خاطر ضرورتى كه مصلحتى را ايجاب و حَرَجى
هامش
( 1 ) . المدخل ، باب انواع الاجتهاد ، ص 91 - 95 .
( 2 ) . الاحكام ، ج 1 ص 40 - 41 . .