تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معالم المدرستين ( بازشناسى دو مكتب ) ( فارسى ) — صفحة 506

مساهمون:

ص٥٠٦
شگفت نيايى كه مىگويد : « همه اين اموال از آنِ خداست ! آرى ، همه چيز از آن خداست ولى او ظاهرا در پى آن است كه همه را به خود اختصاص داده و نام مسلمانان را از روى آن بردارد » . ابوذر نزد معاويه آمد و گفت : « چه وادارت كرده كه بيت‌المال مسلمانان را « مال اللّه » بنامى ؟ » معاويه گفت : « رحمت خدا بر تو باد اى اباذر ! آيا ما بندگان خدا نيستيم و اين مال مال خدا و اين خلق خلق خدا و اين امر [ / حكومت ] امر خدا نيست ؟ » ابوذر گفت : « آن را مگو » و معاويه گفت : « من نمىگويم كه آن از آنِ خدا نيست ، ولى به زودى خواهم گفت كه مال مسلمانان است » گويد : پس از آن « ابن‌سوداء » نزد « ابودرداء » رفت و او به وى گفت : « تو كه هستى ؟ به خدا سوگند كه تو را يهودى مىبينيم ! » سپس به نزد « عباده‌بن صامت » رفت و عباده او را گرفت و به نزد معاويه آورد و گفت : « به خدا سوگند اين است كه ابوذر را بر تو شورانده است » و ابوذر در شام به پاخاسته بود و مىگفت : « اى گروه اغنيا با فقرا مساوات و همراهى كنيد ! به كسانى كه طلا و نقره را اندوخته مىكنند و آن را در راه خدا انفاق و خرج نمىكنند ، بشارت بده كه بر چهره‌ها و پهلوها و پشت‌هاى آنان داغ آتشين زده شود » و همواره آن را تكرار مىكرد تا آنگاه كه فقيران با سخنان او حريص شدند و آن را بر اغنيا واجب شمردند و كار بدانجا رسيد كه اغنيا از مزاحمت‌هاى مردم شكوه كردند و معاويه به عثمان نوشت : « ابوذر مرا به تنگ آورده و چنين و چنان كرده ! » و عثمان به او نوشت : « جوانه‌ها و ساقه‌هاى فتنه نمودار و به استقرار نزديك شده است ؛ پس تو اين زخم را مشكاف و ابوذر را با راهنما و زاد و توشه و با مدارا نزد من فرست ، و تا مىتوانى مردم و خودت را نگاه دار كه تنها آنچه را كه نگاه دارى از آن برخوردارى ! » معاويه نيز ابوذر را با راهنما به مدينه فرستاد و چون به مدينه رسيد و آن ساختمانها را در دامنه كوه ديد گفت : « اهل مدينه را به غارتى مدام و نبردى