شهرها بفرستى تا وضع آنها را به تو گزارش كنند . » عثمان محمدبن مسلمه را به كوفه فرستادو اسامهبن زيد را به بصره و عمّار ياسر را به مصر و عبداللّهبن عمر را به شام روانه كرد و جز آنها مردان ديگرى را نيز گزينش كرد كه همگى پيش از عمّار بازگشتند و گفتند : « اى مردم ما هيچ امر ناپسندى نديديم ، اعلام مسلمانان و عوام آنها نيز امر ناپسندى را اعلام نكردند و همگى گفتند : كار كار مسلمانان است ، جز آنكه اميرانشان در ميان آنها به عدالت رفتار مىكنند و به كار آنها مىپردازند » .
امّا بازگشت عمّار به قدرى طول كشيد كه مردم پنداشتند او كشته شده ، ولى ناگهان با نامه « عبداللّهبن سعدبن ابىسرح » روبرو شدند كه نوشته بود : « گروهى از مصريان كه عبداللّهبن سوداء و خالدبن ملجم و سودانبن حمران و كنانهبن بشر از جمله آنها هستند ، عمّار را متمايل به خود كردهاند » « 1 »
ب - ذهبى در ابتداى ذكر اخبار سال سى و پنج هجرى اين دو خبر را - بهگونه زير - روايت كرده است :
نخست - گويد : « سيفبن عمر از عطيّه از يزيد الفقعسى روايت كند كه گفت : « هنگامى كه « ابنسوداء » به مصر رفت ، يك بار بر « كنانهبن بشر » وارد شد و يك بار بر « سودانبن حمران » و بعد به نزد « غافقى » رفت و غافقى او را دليرى بخشيد و با او سخن گفت و او را به نزد « خالدبن ملجم و عبداللّهبن رزين » و همفكران ايشان برد و آن سخنان را با آنها در ميان گذاشت ، ولى آنها را در امر « وصيت » همراه خود نيافت . »
دوم - پس از حديث اول به روايت خبر عمّار در مصر مىپردازد و مىگويد : « سيف از مبشر و سهلبن يوسف ، از محمدبن سعدبن ابىوقاص روايت كند و گويد : « عمار وارد شد و پدرم سعد كه خبر او را پىگيرى مىكرد مرا نزد او
هامش
( 1 ) - تاريخ طبرى ، چاپ اروپا ، ج 1 ص 2941 - 2944 .