فرستاد تا فرايش بخوانم . او در حالى كه عمامهاى چركين و جبّهاى چرمين داشت با من آمد و چون وارد شد ، سعد به او گفت : « واى بر تو اى ابا يقظان ! تو در ميان ما از نيكان بودى ، چه شده كه اكنون در فساد ميان مسلمانان و شورش بر اميرالمؤمنين مىكوشى ؟ آيا عقلت را دارى يا نه ؟ » كه عمار ناگهان عمامهاش را با خشم از سر برگرفت و گفت : « عثمان را خلع كردم همانگونه كه اين عمامهام را برداشتم » و سعد گفت : « انا للّه و انّا اليه راجعون ! واى بر تو ! اكنون كه سنّت زياد و استخوانت پوك و عمرت به پايان رسيده ، كمند اسلام را از گردن خود برداشته و دست خالى از دين برون شدى ؟ ! » كه عمّار با خشم برخاست و در حال رفتن مىگفت : « از فتنه سعد به خدا پناه مىبرم » و سعد گفت : « آگاه باشيد كه در فتنه افتادند ! خداوندا درجات عثمان را بهخاطر عفو و بردباريش بيفزاى » تا آنگاه كه عمار از در برون رفت و سعد در حالى كه مىگريست و محاسنش تر شده بود رو به من كرد و گفت : « چه كسى از فتنه در امان است ؟ پسرم ! مبادا آنچه را كه از او شنيدى از تو درز كند كه اين امانت است و من خوش ندارم دستآويز مردم بر ضد او گردد ؛ زيرا رسولخدا ( ص ) فرمود : « حق همواره با عمار است ، تا آنگاه كه حيرت پيرى بر او چيره نگردد ، و او اكنون سرگشته و خرف شده است ! » و از كسان ديگرى كه بر ضد عثمان قيام كردند ، « محمدبن ابىبكر صديق » بود كه چون از « سالمبن عبداللّه » درباره علت آن پرسيدند ، گفت : « خشم و طمع ! چون او در اسلام جايگاه بلندى داشت و عدهاى او را كه افتخاراتى داشت و براى خود حق ويژه مىانگاشت و عثمان آن را از دوشش برداشت فريفتند » « 1 »
ج - طبرى در اخبار سال سىام هجرى درباره ابوذر گويد :
« سيفبن عمر از عطيه از يزيد فقعسى روايت كند كه گفت : « هنگامى كه ابنسوداء » وارد شام شد « ابوذر » را ملاقات كرد و گفت : « ابوذر ! آيا از معاويه در
هامش
( 1 ) - تاريخ الاسلام ذهبى ، ج 2 ص 122 - 128 .