معاويه او را نزد زياد فرستاد و به او نوشت : « امّا بعد ، اين عنزى بدترين كسى است كه نزد من فرستادى ، او را آنگونه كه سزاوار آن است كيفر نما و به بدترين نوع كشتن بكش ! » و چون به نزد زيادش آوردند ، زياد او را به « قسّ الناطف » فرستاد تا زنده زنده دفنش كردند ! ! « 1 »
از ديگر داستانهاى « زيادبن ابيه » در اينباره ، موضوعى است كه ميان او و « صيفىبن فسيل » روى داد . زياد فرمان داد تا او را به نزدش آورند و به او گفت : « اى دشمن خدا ! درباره ابوتراب چه مىگوئى ؟ » گفت : « ابوتراب را نمىشناسم ! » زياد گفت : « تو خيلى خوب او را مىشناسى ! » گفت : « او را نمىشناسم » زياد گفت : « تو على بن ابىطالب را نمىشناسى ؟ » گفت : « چرا » گفت : « همان است » و پس از سخنانى كه ميانشان گذشت گفت : « بهترين سخنى كه درباره بندهاى از بندگان خدا دارم درباره اميرالمؤمنين مىگويم » زياد گفت : « گردنش را با عصا آنقدر بكوبيد تا نقش زمين گردد » و او را زدند تا نقش زمين شد . سپس گفت : « رهايش كنيد » و چون رهايش كردند به او گفت : « بيشتر بگو ! درباره على چه مىگوئى ؟ » گفت : « به خدا سوگند اگر با تيغها و دشنهها شيارم بزنيد جز آنچه از من شنيدى نگويم ! »
زياد گفت : « يا او را لعنت مىكنى يا گردنت را مىزنم ! » گفت : « پس ، به خدا سوگند پيش از گفتنش گردنم را مىزنى و من سعادتمند و تو بدبخت مىگردى ! » زياد گفت : « گردنش را ببنديد و در غل و زنجيرش كنيد و به زندانش افكنيد » و چندى بعد با حُجربن عدى به قتل رسيد « 2 » .
هامش
( 1 ) - مراجعه كنيد : عبداللّهبن سباعربى ، ج 2 ص 268 - 292 ، كه ما فشرده آن را آورديم . مشروح اين خبر در تاريخ دمشق ابنعساكر و تهذيب آن در شرح حال حجربن عدى آمده است .
( 2 ) - تاريخ طبرى ، ج 6 ص 108 و 149 . تاريخ ابناثير ، ج 3 ص 204 . اغالى ، ج 16 ص 7 ، و تاريخ ابنعساكر ، ج 6 ص 456 .