تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معالم المدرستين ( بازشناسى دو مكتب ) ( فارسى ) — صفحة 390

مساهمون:

ص٣٩٠
پيش مىدانستند كه امام على ( ع ) هرگز نمىپذيرد كه سيره ابىبكر و عمر را در رديف كتاب خدا و سنت رسول قرار دهد . و چون به صفحات پيشين اين كتاب مراجعه نمائيم در مىيابيم كه خليفه عمر پيش از اين « سعيدبن عاص اموى » را آگاه كرده بود كه ولىّامر پس از او ، خويشاوند سعيد است و اكنون پس از خليفه عمر ، « عثمان‌بن عفان اموى » خويشاوند سعيد به حكومت رسيد . چنان كه شايد از بحثهاى پيش از آن نيز ، به راز نهفته تعيين خليفه دست يابيم ؛ آنجا كه ابوبكر عثمان را به خلوت فرا خواند و گفت : « بنويس ! اين وصيت ابوبكر به مسلمانان است . اما بعد » و بيهوش شد و جمله ناتمام ماند و عثمان نوشت : « اما بعد ، من عمربن خطاب را جانشين خود بر شما قرار دادم » و چون به هوش آمد آنچه را كه عثمان نوشته بود تأييد و امضا نمود چون با خواست او موافق بود .

خليفه بعد از عثمان :

يعقوبى روايت كند و گويد : « عثمان كه به شدت بيمار بود « حمران‌بن ابان » را فرا خواند تا حكم خليفه بعد از او را بنويسد و جاى نامش را خالى بگذارد . سپس با دست خود نوشت : « عبدالرحمان‌بن عوف » و آن را بست و براى « امّ حبيبه » دختر ابوسفيان فرستاد . حمران در راه آن بخواند و نزد عبدالرحمان آمد و آگاهش نمود . عبدالرحمان به شدت خشمگين شد و گفت : « من او را آشكارا به حكومت رسانيدم و او مرا پنهانى ؟ ! » خبر پراكنده و در مدينه منتشر گرديد و بنىاميّه را به خشم آورد . عثمان حمران را احضار كرد و يكصد ضربه تازيانه‌اش نواخت و به بصره تبعيدش نمود ؛ و اين باعث دشمنى ميان او و عبدالرحمان‌بن عوف گرديد . عبدالرحمان پس از آن ، فرزندش را به نزد عثمان فرستاد و گفت به او بگو : « به خدا سوگند من با تو بيعت كردم ، حال آنكه واجد سه خصلتم كه با آنها از تو