كمتر ديدهام كه تو چيزى را بخواهى و با سرعت انجامش ندهى ! »
عمر گفت : « ابنعباس ! من بيم آن دارم كه چون مرگم فرار سد و تو فرماندار باشى بگوئى : « به سوى ما بيائيد » در حالى كه نيايد از غير شما بريده و به سوى شما بيايند . . . « 1 » »
ظاهر آن است كه اين گفتگو در اواخر حيات عمر انجام گرفته است . و نيز ، در آخرين ماه زندگانى عمر حادثهاى ديگر اتفاق افتاده كه بخارى با سند خود آن را روايت كرده و گويد :
« ابنعباس گفت : « مردانى از مهاجران را قرائت و تفسير قرآن مىآموختم كه از جمله آنها عبدالرحمانبن عوف بود . روزى در « منى » و در منزل او بودم و وى نزد عمربن خطاب بود - و او آخرين حج خود را مىگزارد - كه ناگهان به سوى من بازگشت و گفت : « اى كاش مردى را كه امروز نزد اميرالمؤمنين آمد مىديدى ! » او آمد و گفت : « يا اميرالمؤمنين ! آيا مىدانى كه فلانى مىگويد : « اگر عمر بميرد من با فلانى بيعت مىكنم ؛ و به خدا سوگند بيعت با ابىبكر كارى شتابزده و نابخردانه بود كه گذشت » و عمر خشمگين شد و گفت : « من امشب - انشاءاللّه - در جمع مردم بر مىخيزم و آنها را از اين گروهى كه مىخواهند امورشان را غصب نمايند برحذر مىدارم » عبدالرحمان گفت : « به او گفتم : « يا اميرالمؤمنين ! چنين مكن كه موسم حج مردمان فرومايه و غوغاسالار را جمع مىكند و اينها كسانى هستند كه چون براى سخن برخيزى بيش از همه به تو نزديك مىشوند و من بيم آن دارم كه برخيزى و سخن بگوئى هر بدانديش و شايعه پراكنى آن را از تو بگيرد و به خوبى آن را نفهمد و در جاى خود قرارش ندهد ! پس ، صبر كن تا به مدينه درآيى كه آنجا دار هجرت و سنت است و مخاطبانت دانايان و اشراف مردمند و تو با تمكن و قدرت سخن مىگوئى و اهل
هامش
( 1 ) - مروج الذهب مسعودى ، ج 2 ص 321 - 322 .