تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معالم المدرستين ( بازشناسى دو مكتب ) ( فارسى ) — صفحة 388

مساهمون:

ص٣٨٨
علم سخنت را مىگيرند و آن را در جاى خود قرار مىدهند ! » عمر گفت : « هان ! به خدا سوگند كه - اگر خدا بخواهد - اولين سخنم در مدينه را بدان اختصاص دهم » . ابن‌عباس گويد : « در پايان ذيحجّه وارد مدينه شديم و چون روز جمعه و نزديك غروب شد با شتاب به مسجد رفتيم و من « سعيدبن زيدبن عمروبن نفيل » را يافتم و زانو به زانوى او نشستم . ديرى نگذشت كه عمربن خطاب وارد شد و چون او را ديدم به سعيد گفتم : « امشب سخنى مىگويد كه از ابتداى خلافتش تا به حال آن را نگفته است » او سخنم را نپذيرفت و گفت : « تو چگونه اميدوارى آنچه را تا به حال بر زبان نياورده بگويد ؟ » و عمر بر منبر نشست و چون اذان گويان ساكت شدند برخاست و خداى را آنگونه كه بايد ستود و گفت : « اما بعد ، مرا با شما سخنى است كه گفتنش بر من لازم آمده ، نمىدانم شايد اين آخرين سخن پيش از مرگم باشد ! پس ، هركه آن را فهميد و دريافت تا آنجا كه مىتواند به ديگرانش برساند ، و هركه بيم آن دارد كه سخنم را خوب نفهمد اجازه ندارد بر من دروغ ببندد . - تا آنجا كه گفت : - به من خبر رسيده كه گوينده‌اى از شما مىگويد : « به خدا سوگند اگر عمر بميرد من با فلانى بيعت مىكنم » مباد كسى فريب بخورد و بگويد : « بيعت با ابىبكر شتابزده بود و گذشت » آرى ، اينچنين بود ولى خداوند شرّش را دور ساخت و اكنون در ميان شما كسى همچون ابوبكر ، كه چشم‌ها متوجه او باشد ، و جو ندارد ! حال اگر كسى بدون مشورت مسلمانان با ديگرى بيعت كند ، بيعت كننده و بيعت شونده خود را به كشتن داده‌اند ! - تا آخر خطبه كه دوباره گفت : - پس ، اگر كسى بدون مشورت مسلمانان با كسى بيعت كند ، بيعت كننده و بيعت شونده خود را به كشتن داده‌اند ! « 1 » »
هامش
( 1 ) - صحيح بخارى ، كتاب الحدود ، ج 4 ص 119 - 120 ، پيش از اين نيز بخشى از اين خطبه را كه مورد نياز بود آورديم .