آهستهتر ! دلهاى قومى را كه خدا رجس و پليدى را از آنان دور ساخته و پاك و پاكيزهشان گردانيده ، به حسد و نيرنگ توصيف مكن . زيرا دل رسولاللّه ( ص ) از دلهاى بنىهاشم است ! »
ما سخن سنگدلانه خليفه را وا مىگذاريم . ولى سخن ابنعباس اشاره به سخن خداى متعال در سوره احزاب آيه 33 دارد كه فرموده : «
إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً
» . يعنى : « خداوند فقط مىخواهد رجس و پليدى را از شما اهلالبيت بزدايد و شما را پاك و پاكيزه گرداند » و چون خليفه نتوانست برهان ابنعباس را پاسخ گويد به او گفت : « ابنعباس از من دور شو ! »
و چون ابنعباس دستورش را اطاعت كرد و خواست تا برخيزد ، خليفه با او به نرمى سخن گفت : و موضوع پايان خوشى گرفت و خلافت قريشى ، با كراهت از استيلاى بنىهاشم بر حكومت ، استمرار يافت و اين از محاوره و گفتگوى ديگرى كه ميان خليفه و ابنعباس ، پس از مرگ فرماندار حمص ، انجام شد آشكار مىگردد ؛ آنجا كه خليفه عمر ابنعباس را مورد خطاب قرار داد و گفت :
« ابنعباس ! فرماندار حمص فوت كرد . او از نيكان بود و نيكاناند كند و من اميدوار بودم كه تو از آنان باشى ، ولى دلم دربارهات به چيزى گواهى مىدهد كه از تو نديدهام ، و اين مرا خسته كرده است . اكنون نظرت درباره فرماندارى چيست ؟ »
ابن عباس گفت : « هرگز نمىپذيرم تا از آنچه در دل دارى آگاهم كنى ! »
گفت : « براى چه مىخواهى ؟ »
گفت : « مىخواهم بدانم اگر چيزى است كه از وجود آن بر جان خود بيمناكم ، آنگونه كه بايد و تو از آن بيمناكى ، بر خود بلرزم ؛ و اگر از همانند آن برى و منزه بودم ، در مىيابم كه اهل آن نيستم و فرماندارى آنجا را از تو مىپذيرم ؛ و من