تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معالم المدرستين ( بازشناسى دو مكتب ) ( فارسى ) — صفحة 383

مساهمون:

ص٣٨٣
دريغ داشتند ! » گفتم : « يا اميرالمؤمنين ! اما اينكه گفتى : « با ظلم و ستم بوده » اين براى جاهل و بردبار روش است . و امّا اينكه گفتى : « از روى حسد بوده » آرى ، ابليس به آدم حسد ورزيد و ما فرزندان محسود او هستيم ! » عمر گفت : « هيهات ! كه به خدا سوگند قلوب شما بنىهاشم از حسد و كينه و نيرنگ رويگردان و تهى نگردد ! » گفتم : « يا اميرالمؤمنين آهسته‌تر ! دلهاى قومى را كه خدا رجس و پليدى را از آنان زدوده و پاك و پاكيزه‌شان گردانيده ، به حسد و نيرنگ توصيف مكن . زيرا دل رسول‌اللّه ( ص ) از دلهاى بنىهاشم است ! » عمر گفت : « ابن‌عباس از من دور شو ! » گفتم : « چنين كنم ، » و خواستم برخيزم كه از من خجالت كشيد و گفت : « ابن‌عباس ! بنشين كه به خدا سوگند من حق تو را رعايت مىكنم و دوستدار چيزى هستم كه تو را خشنود كند ! » گفتم : « يا اميرالمؤمنين ! مرا بر تو و ساير مسلمانان حقى است كه هر كه نگهدارش باشد ، به حظّ و بهره‌اش نايل شده و هر كه تباهش گرداند ، حظ و بهره خود را تباه كرده است ! » سپس برخاست و برفت « 1 » .

نقد و بررسى اين دو روايت

خليفه عمر در اين دو روايت تصريح مىكند كه « قريش خوش نداشتند نبوت و خلافت در بنىهاشم جمع گردد و بنىهاشم به خاطر آن بر قريش فخر و مباهات نمايند » .
هامش
( 1 ) - تاريخ طبرى ، ذكر سيره عمر ، حوادث سال 23 هجرى ، چاپ اول مصر ، ج 5 ص 30 - 32 ، و چاپ اروپا ، ج 1 ص 2768 - 2772 . روايت دوم در تاريخ ابن‌اثير ، ج 3 ص 24 - 25 نيز آمده است .