« اى خليفه رسول خدا ! اين قوم بر دين اسلامند و با همه وجود سوگند مىخورند كه از دين اسلام برنگشتهاند » و ابوبكر آنها را زندان كرد تا آنگاه كه مرد و عمر در عصر خود آنها را رها نمود .
عكرمه پس از آن به سوى زياد رفت و خبر آن به اشعث رسيد و او به قلعه « نجير » پناه برد و زنان خود و زنان قومش را در آن گرد آورد . داستان وى به گوش قبايل كنده ، يعنى كسانى كه اشعث را به هنگام كشته شدن فرستاده ابوبكر رها كرده بودند رسيد و آنها رها كردن عموزاده خويش را ننگ و عار خود دانستند و به جنگ زياد شتافتند . زياد از اين واقعه به وحشت افتاد و عكرمه به او گفت : « نظر من آن است كه تو اينها را در محاصره داشته باشى تا من بروم و با آنها روبرو گردم » . زياد گفت : « نظر تو نيكوست ، ولى اگر خدا بر آنها پيروزيت داد تا همه را نابود نكردهاى شمشير را از آنان بر مدار » و عكرمه گفت : « تا بتوانم در اينباره كوتاهى نمىكنم » .
عكرمه رفت تا به آن قوم رسيد و با هم درگير شدند و جنگ ميان آنها به توازن رسيد و اشعث كه چيزى از حركت قبايل كنده نمىدانست و محاصرهشان دراز مدت شده و گرسنگى و تشنگى به سختى بر آنها فشار آورده بود ، از زياد براى خود و اهلبيت و ده نفر از بزرگان اصحابش اماننامه خواست و آنچه خواسته بود مكتوب شد و زياد آن نوشته را نزد عكرمه فرستاد و عكرمه قبايل كنده را از آن باخبر ساخت و نوشته را به آنها ارائه كرد . آنها نيز جنگ را رها كرده و بازگشتند . زياد داخل قلعه شد و شروع به كشتن تدريجى جنگجويان كرد تا آنگاه كه نامه ابوبكر به او رسيد كه تسليمشدگان را به مدينه بفرستد و او بازماندگان را در غل و زنجير كرد و به مدينه فرستاد « 1 » .
هامش
( 1 ) - ما اين داستان را فشرده كرده و از روايت بلادارى در فتوح البلدان در ذكر « ردّه بنى وليعه » و « اشعث بنقيس » ص 122 - 123 ، و مجمع البلدان ياقوت حموى مادّه « حضرموت » و فتوح ابناعثم ، ج 1 ص 57 - 85 ، بيان داشتيم . تمام اين خبر را در كتاب عبداللّهبن سبا ج 2 بيابيد .