نيكو شمرد . ولى بيشتر ياران اشعث از اين كار خشمگين شدند و او را رها كردند تا آنكه تنها حدود دو هزار نفر براى او باقى ماند . زياد نيز براى ابوبكر نامه فرستاد و او را از كشته شدن فرستاده و محاصره بودن خود باخبر ساخت . ابوبكر براى چاره كار از مسلمانان نظرخواهى نمود و « ابوايوب انصارى » به او گفت :
« اين قوم تعدادشان بسيار است و چون تصميم به جمع نيرو بگيرند ، گروه كثيرى را گرد مىآورند . اگر در اين سال سپاه را از سر آنان بازگردانى ، اميدوارم خود آنها در سالهاى بعد زكات را به ميل خود به سوى تو بفرستند » .
و ابوبكر گفت : « به خدا سوگند اگر پاى بند شترى را هم كه پيامبر بر آنها واجب كرده ، از من بازدارند ، پيوسته با آنها مىجنگم تا به حق بازگردند سپس به « عكرمهبن ابىجهل » نوشت كه با كسانى از اهل مكه كه دعوتش را مىپذيرند به سوى يمن برود و در بين راه كه به قبايل عرب مىرسد آنها را به يارى برانگيزد . او نيز همراه با دو هزار سوار قريشى و موالى و همپيمانان آنها حركت كرد و سپس به سوى « مأرب » رفت . خبر او به گوش اهل « دبا » رسيد و آنها خشمگين شدند و گفتند : « او را از جنگ با عموزادگان كندى خود باز مىداريم » . و بعد كارگزار ابوبكر را اخراج كردند و ابوبكر به عكرمه نوشت به سوى آنها برود و درباره ايشان كوتاهى ننمايد و چون از كارشان آسوده شد ، آنان را اسيرانه نزد او بفرستد . عكرمه به سوى آنها رفت و با ايشان جنگيد و محاصرهشان نمود . آنان درخواست صلح كردند و اينكه زكات بپردازند . عكرمه نپذيرفت مگر آنكه تسليم حكم او گردند . آنان پذيرفتند و عكرمه وارد قلعه ايشان گرديد و اشراف و بزرگانشان را به تدريج كشت و زنان و فرزندانشان را اسير كرد و اموالشان را گرفت و بازماندهها را نزد ابوبكر فرستاد .
ابوبكر نيز خواست تا مردان را كشته و زنان و فرزندان را تقسيم نمايد كه عمر به او گفت :
معالم المدرستين ( بازشناسى دو مكتب ) ( فارسى ) — صفحة 264
مساهمون: السيد مرتضى العسكري
ص٢٦٤