تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معالم المدرستين ( بازشناسى دو مكتب ) ( فارسى ) — صفحة 261

مساهمون:

ص٢٦١
چنان كه « مالك بن نويره » « 1 » كارگزار رسول خدا و خاندان او از قبيله تميم بدان مبتلا گرديدند : آنگاه كه سپاه « خالد بن وليد » شبانه بر آنها يورش بردند و چون سلاح برداشتند ، سپاه خالد گفتند : ما مسلمانيم . ياران مالك نيز گفتند : ما هم مسلمانيم . سپاه خالد به آنها گفتند : اگر راست مىگوئيد سلاح را زمين بگذاريد . آنها سلاح را نهادند و با سپاه خالد نماز گزاردند . « 2 » ولى پس از نماز آنها را گرفتند و نزد خالد بن وليد بردند و او دستور داد مالك را گردن بزنند كه مالك به همسرش نگاه كرد و به خالد گفت : « اين زن مرا كشت ! » - و آن زن بسيار زيبا بود - خالد گفت : « بلكه خداوند به خاطر برگشتن از اسلامت تو را كشت . » و مالك گفت : « من بر دين اسلامم ! » و خالد پس از كشتن او دستور داد سرش را پايه ديگ كردند و در همان شب ، در حالى كه هنوز جنازه مالك دفن نشده بود ، با همسرش همبستر شد ! « 3 » همچنين بود حال قبايل كَنده كه چون « زياد بن لبيد بياضى » كارگزار ابوبكر شتر يكى از جوانان ايشان را گرفت و آن جوان درخواست كرد شتر ديگرى به جاى آن بگيرد و وى نپذيرفت - چون نشان صدقه و ماليات بر آن زده بود - و آن جوان به نزد مردى از بزرگان كنده به نام « حارثة بن سراقه » رفت و به او گفت : عمو زاده ! زياد بن لبيد ناقه‌اى از من گرفته و آن را نشان كرده و صدقه نموده است و من آن را خيلى دوست دارم ، اگر ممكن است با او صحبت كن شايد آن را رها نمايد و شتر ديگرى از من بگيرد . حارثه نزد زياد رفت و به او گفت : « اگر ناقه اين جوان را به او بازگردانى و ناقه ديگرى به جاى او بگيرى ، احسان
هامش
( 1 ) - شرح حال او در اصابه ، ج 3 ص 336 شماره 7698 آمده است . ( 2 ) - تارخ طبرى ، چاپ اروپا ، ج 1 ص 1927 - 1928 و تاريخ يعقوبى ، چاپ بيروت ، ج 2 ص 131 . ( 3 ) - تاريخ ابو الفداء ص 158 . و فيات الاعيان ، شرح حال وثيمه و نيز ، فوات الوفيات . بقيه مصادر همراه با مشروح اين داستان در كتاب « عبداللّه بن سبا » ج اول آمده است .