اسد به غزاى جبال نمرود رفت و نمروديان با وى صلح كردند و اسلام آوردند . سپس به غزاى ختل شتافت . چون به بلخ آمد بفرمود تا مدينهء آن بلد را بسازند و ديوان را به آنجا منتقل كرد و خود به ختل رفت لكن كارى از پيش نبرد و سپاهش لطمه ديدند و به گرسنگى دچار آمدند . اسد از نصر بن سيار سخنانى شنيد و او را بزد و همراه سه تن به اتهام هرزهدرايى نزد خالد فرستاد . سپس خود از خراسان برفت و حكم بن عوانهء كلبى را بر آن گمارد .
هشام اشرس بن عبد الله سلمى را بر خراسان ولايت داد و او كاتبى نبطى به نام عميره و مكنى به ابو اميه به همراه داشت .
ابو اميه شر به ديده اشرس بياراست « 1 » و او بر خراج خراسان افزود و دهقانان را بىحرمت داشت و مردم ما وراء النهر را به اسلام خواند و بفرمود تا هر كه مسلمان شود جزيه از او بردارند . پس مردمان به سرعت اسلام مىآوردند و خراج بشكست . چون اشرس اين بديد بار ديگر به مطالبهء مال الصلح پرداخت و مردم نپذيرفتند و از وى دور شدند . ثابت قطبهء ازدى به هوا خواهى ايشان برخاست ، وى را قطنه از آن روى مىخواندند كه چشمش بيرون آمده بود و بر آن پنبهيى مىنهاد . اشرس كس فرستاد و اجتماع ايشان بپراكند و ثابت را گرفت و به زندان افكند و سپس او را به كفالت آزاد كرد و به سوئى فرستاد . آنگاه تركان بر اشرس خروج كرده وى را بكشتند .
هشام در سال يكصد و دوازده جنيد بن عبد الرحمن مرى را والى خراسان كرد . وى به مصاف تركان رفت و با آنان بجنگيد و طليعهء سپاه خويش را گسيل داشت و ايشان بر پسر خاقان كه در حال مستى به شكار آمده بود دست يافتند و او را نزد جنيد بن عبد الرحمن آوردند . جنيد وى را پيش هشام فرستاد و خود همچنان با تركان
هامش
( 1 ) . يعنى شرارت را در نظر وى مطلوب جلوه داد و او را به بديها تشويق كرد .