محمد بن سعد از واقدى و او از محمد بن عبد الله و او از زهرى روايت كرد كه گفت : عمر سواد و اهواز را به عنوه بگشود و از وى خواستند كه آن بلاد را تقسيم كند . عمر گفت : پس سهم مسلمانانى كه پس از ما خواهند آمد چه خواهد شد ؟ وى براى اهل آن ديار منزلت اهل ذمه را قائل شد .
مدائنى از على بن حماد و سحيم بن حفص و كسان ديگرى جز آن دو روايت كرد كه گفتند : ابو مختار يزيد بن قيس بن يزيد بن صعق اين كلام را در باب شكايت به عمر بن خطاب از عمال اهواز و ديگران بسرود :
نامهيى به امير المؤمنين همىفرستم كه تو امين خداوند در كار نهى و امرى و امين پروردگار در ميان مايى ، و آن كس كه امين خداوند آسمان بود قلبم تسليم اوست مگذار كه اهل رستاقها و قريهها مال خدا را در سفرههاى رنگين گواراى وجود كنند كس پيش حجاج فرست و حساب وى مىپرس و نزد « جزء » فرست و پيش « بشر » و هيچيك از دو « نافع » را از ياد مبر و نه ابن غلاب كاز اشراف بنو نصر است و نه « عاصم » را كاز آن عيبها برى نيست و نه آن مولاى بنو بدر را كه در سوق است كس نزد نعمان فرست و حساب او مىپرس و نيز داماد بنو غزوان را ، كه من از كارها با خبرم و از اموال « شبل » بپرس و از « ابن محرش » كه پيچيده است در رستاقها آوازهء كارش
فتوح البلدان ( فارسى ) — صفحة 536
مساهمون: أحمد بن يحيى بن جابر ( البلاذري )
ص٥٣٦