باز گردانيد . ابو موسى چهل مرد را همراه مجزاة بن ثور گسيل داشت و دويست مرد را نيز از پى او فرستاد . آن زمان شب هنگام بود و مرد امان يافته پيشاپيش برفت و مسلمانان را به شهر درآورد .
آنان نگاهبانان را بكشتند و بر فراز باروى شهر تكبير گفتند . چون هرمزان اين بشنيد به قلعهء خود كه محل خزانه و اموالش بود بگريخت . ابو موسى صبحگاهان برفت و به شهر داخل شد و آن را به تصرف در آورد . هرمزان گفت : تازيان را كسى بر كار ما هدايت نكرد جز يكى از خودمان كه پيشرفت امور ايشان و برگشت روزگار ما را دريافته بود . يكى از عجمان به كشتن اهل و اولاد خود و افكندن ايشان به دجيل پرداخت از بيم آنكه به چنگ تازيان افتند .
هرمزان امان خواست و ابو موسى اباء كرد مگر آنكه عمر در اين باب حكم كند و هرمزان به اين قرار تن در داد . ابو موسى هر كه را در قلعه يافت كه امان نداشت بكشت . هرمزان نزد عمر فرستاده شد و عمر وى را زنده نگاه داشت و عطائى بهر او تعيين كرد . هرمزان سپس به معاضدت ابو لؤلؤه غلام مغيرة بن شعبه در قتل عمر رضى الله عنه متهم شد . روزى عبيد الله بن عمر به وى گفت : با هم برويم اسبى را كه از آن من است تماشا كنيم . هرمزان برفت و عبيد الله از پى او همىشد و در حالى كه غافل بود وى را به شمشير بزد و بكشت .
ابو عبيد از مروان بن معاويه و او از حميد و او از انس روايت كرد كه گفت : تستر را محاصره كرديم و هرمزان تن درداد « 1 » و كسى كه او را نزد عمر آورد من بودم . مرا ابو موسى فرستاد . عمر به هرمزان گفت : سخنى بگوى . گفت : سخن مرد زنده يا مرده ؟ گفت :
سخن بگوى بر تو باكى نيست . هرمزان گفت : خداوند مانعى بر سر
هامش
( 1 ) . يعنى به اجراى هر نظرى كه عمر اعلام دارد .