تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فتوح البلدان ( فارسى ) — صفحة 374

مساهمون:

ص٣٧٤
حمله و گريز ، و نيز استوارى مرا در برابر طعن نيزه و ضرب تيغ همىديدى و بشر بن ربيعة بن عمرو خثعمى گفت : شبح اميمه پس از نيمه شب بر من پديدار شد آنگه كه غروب نخستين ستارگان آغاز مىشود ما در بيابان عذيبيم و خانهء او در حجاز است ، وه كه چه راه دورى نى شگفت است اين ، جز آن كه خيالش در ظلمات به بيابان سفر كرده است ، حالى كه پيش رويمان كوهى بلند و با مهابت سر بركشيده است اشترم بر در قادسيه ناله همىكند كه سعد بن وقاص امير من گشته است سعد را شرارت حاكم است و نى خوبى آزارش رساست ، بىكرامت است و پر آز است به ياد آور ، خدا هدايتت كند ، ضرب شمشيرهايمان را بر در قادسيه آنگه كه جنگ بس دشوار مىنمود آن شب كه گروهى از سپاه را آرزو اين بود دو بال پرنده‌يى را عاريت گيرند و پرواز كنند گويد : آن روز سعد بن عبيد انصارى شهادت يافت و عمر از اين مصيبت اندوهگين شد و گفت : قتل وى اين پيروزى را منغض كرد .