و چون ديدم سواران جولان همىدهند آهنگ جايگاه آن ملك پر جلال كردم او را ضربتى بر سر زدم ، آنسان كه بر زمين فرو غلتيد به شمشيرى كه نى ناصاف بود و نى كند يزدان ز پى ، در آنجاى خير عطا فرمود زيرا كه كار نيك نزد خداى زاينده است و عصام بن مقشعر گفت :
اى كاش مرا در قادسيه مىنگريست و مىديد « 1 » پايدارى مردى را كه چون همه فرو مانند او به پيش رود به شمشير آب ناديده چندان زنم كه دم تيغ بشكند و به نيزهء مردافكن ضربهها زنم و دليرانه يورش آرم و طليحة بن خويلد گفت :
سليمى شب هنگام به منزلگه سواران آمد تو راه خود از كوير پهناور چگونه يافتى ؟
اى سليمى ، پس از تو ما را كار پرداختن به تاخت و تازهاى وسيع و جنگيدن بود گر ، به روز قادسيه ، كه تيغ براى هندى بر آنان مىنهادم ، تو نيز بودى
هامش
( 1 ) . ضمير فعل به محبوبهء شاعر باز مىگردد . در دو قطعهء بعدى نيز سليمى و اميمه محبوبههاى دو شاعرند .