در آن ثغر بماند . پس از او مروان بن محمد به ولايت رسيد و در كسال منزل كرد و شهر خود را بساخت كه چهل فرسنگ از برذعه و بيست فرسنگ از تفليس فاصله داشت . سپس به سرزمين خزرها در بخشى كه به باب اللان نزديك است ، وارد شد و اسيد بن زافر سلمى پدر يزيد را به آن شهر آورد . پادشاهان جبال از ناحيه باب و ابواب نيز همراه وى بودند . مروان بر صقلبيانى كه در سرزمين خزرها بودند ، بتاخت ، و بيست هزار خانوار از ايشان را اسير كرد و در خاخيط اسكان داد . سپس آن جماعت امير خود را كشته ، گريختند و مروان به ايشان رسيد و آنان را بكشت . گويند : چون فرمانرواى خزرها فزونى شمار مردانى را كه مروان به سرزمين وى آورده بود و ساز و برگ و قدرت ايشان را بديد ، دلش را ترس بگرفت و بيمناك شد . مروان چون به وى نزديك شد رسولى را بفرستاد و او را به قبول اسلام يا جنگ دعوت كرد . وى گفت :
اسلام را مىپذيرم ، كسى را بفرست تا آن را بر من بنمايد . مروان چنان كرد و او اسلام آورد و با مروان معاهدت كرد ، بر اين قرار كه او را بر ملك خود باقى گذارد . مروان جماعتى از خزران را با خود ببرد و در دامنههاى سرزمين لكز بين سمور و شابران اسكان داد .
سپس مروان به سرزمين سرير داخل شد و بر مردم آن تاخت و دژهايى را كه آنجا بود ، بگشود . پادشاه سرير از در كوچكى و اطاعت درآمد و با وى مصالحه كرد ، بر اين قرار كه هزار رأس در هر سال بدهد : پانصد پسر و پانصد دختر با زلفان و ابرو و مژگان سياه و نيز به شرط دادن يكصد هزار مدى « 1 » به انبار غلهء شهر باب و از او گروگان بگرفت .
مروان با اهل تومان نيز صلح كرد ، بر اين قرار كه در هر سال
هامش
( 1 ) . واحد پيمانه كردن غلات برابر نوزده صاع .