روايت شده است كه متمم بن نويره بن عمر بن خطاب وارد شد و عمر به او گفت : آنگاه كه برادرت مالك را يافتى ، بر تو چه گذشت ؟ گفت : يك سال بر او گريستم ، به حدى كه چشم از دست رفتهام نيز چشم سالمم را اسعاد « 1 » مىكرد . و چون آتشى مىديدم از اندوه وى ، مىخواستم از خود ببرم و معتكف آن شوم ، چه او تا بامدادان آتش مىافروخت ، از بيم آن كه مهمانى رسد و جايش را نشناسد . گفت : از او برايم بگوى . گفت : شبهاى سرد در حالى كه عبايى كوتاه بر دوش داشت و نيزهء بلندى بر آويخته بود بر اسب سركشى سوار مىشد و اشتر كندروى را مىكشيد كه دو مشك ستبر سقايى بر دو سوى آن بود . اين چنين شب را ره مىسپرد و به صبح مىرسانيد و رخسارش چون يك پارهء ماه بود . گفت : از آنچه دربارهاش گفتهاى چيزى برايم بخوان ، و او مرثيهيى را كه سروده بود ، بخواند . در آن گويد :
چون نديمان جذيمه « 2 » بوديم سالهاى دراز تا بدانجا كه مىگفتند اين دو فراق ناپذيرند .
هامش
خالد بن وليد مالك را بىتقصيرى كشت و سر او را ديگ پايه نمود و در همان شب كه او را به قتل رسانيد با زوجهاش هم بستر شد و طايفهء مالك را بكشت و زنان ايشان را اسير كرده ، به مدينه آوردند » منتهى الامال ، تأليف حاج شيخ عباس قمى ) .
( 1 ) . اسعاد به معنى پيوستن به عزادارى و نوحه و كمك به آن است . در عهد جاهليت اگر زنى سوگوار بود زنان همسايه مىآمدند و او را در سوگوارى و نوحهخوانى همراهى و كمك مىكردند و اين عمل را اسعاد مىناميدند .
( 2 ) . منظور جذيمة بن مالك الابرش پادشاه حيره است كه دو مرد به نامهاى مالك و عقيل چهل سال با وى نديم و هم صحبت بودند . داستان جذيمه و ماجراى اين هم صحبتى را ابن قتيبه ( أبو محمد عبد الله بن مسلم ) نقل كرده است ( ابن قتيبه : المعارف ، ملوك حيرة ) .