تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فتوح البلدان ( فارسى ) — صفحة 141

مساهمون:

ص١٤١
فداى نيزه‌هاى سواران ما در غمر « 1 » . آنگاه خالد به جوقراقر ، و به قولى به نقره ، آمد كه جمعى از بنو سليم به رياست ابو شجره عمرو بن عبد العزى سلمى و مادرش خنساء در آنجا گرد آمده بودند . ايشان با وى بجنگيدند و گروهى از مسلمانان شهيد شدند . لكن بعد جمع مشركان را خداوند بپراكند و آنگاه خالد مرتدان را در آتش بسوزانيد و چون اين قصه با ابو بكر گفتند ، گفت : تيغى را كه خداوند از نيام به روى كفار كشيده « 2 » در غلاف نخواهم كرد . ابو شجره مسلمان شد و نزد عمر آمد در حالى كه عمر به مساكين عطايا مىداد . او نيز از وى عطايى خواست و عمر گفت : مگر تو نگفته بودى : نيزهء خويش از خون سپاه خالد آبيارى كردم زان سپس مرا اميد است كه عمرى دراز يابم سپس وى را به تازيانه بزد و او گفت : اى امير المؤمنين ، اسلام آن جمله را محو كرد . گويند فجاءه كه همان بجير بن اياس بن عبد الله سلمى است ، نزد ابو بكر آمد و گفت : به من اسب و سلاح ده تا با مرتدان بجنگم . ابو بكر وى را اسب و سلاح بداد و او برون آمد و بىتمايز به همگان حمله‌ور شد و مسلمانان و مرتدان را به باد قتال گرفت و جماعتى را براى خود گرد آورد . ابو بكر
هامش
( 1 ) . بيت قبلى اين شعر چنين است : مادر و خاله‌ام فداى بنو ذبيان ، آن شب كه به نيزه‌هاى خويش ياورى دادند به ابو بكر ( 2 ) . تيغ از نيام كشيده ، لقبى است كه پيامبر ( ص ) به خالد بن وليد داده بود .