پدر خود و او از جدش و او از ابو صالح و او از ابن عباس روايت كرد كه گفت رسول الله ( ص ) به منذر بن ساوى نامه نوشت و او مسلمان شد و اهل هجر را به اسلام خواند . برخى از ايشان راضى بودند و بعض ديگر كراهت داشتند . اما اعراب مسلمان شدند و مجوسان و يهوديان به جزيه رضا دادند كه از ايشان گرفته شد .
شيبان بن فروخ از سليمان بن مغيره و او از حميد بن هلال روايت كرد كه گفت : علاء بن حضرمى مالى را از بحرين براى رسول الله ( ص ) فرستاد كه به هشتاد هزار « 1 » بالغ مىشد ، نه پيش از آن و نه پس از آن چنين مقدارى نزد وى نيامده بود و او از آن به عباس عم خود بداد .
هشام بن عمار از اسماعيل بن عياش و او از عبد العزيز بن عبيد الله حكايت كرد كه رسول الله ( ص ) به گماردگان كسى در هجر پيام فرستاد ، لكن ايشان مسلمان نشدند و بر هر مردى از آنان يك دينار جزيه وضع شد . گويند رسول الله ( ص ) علاء را معزول كرد و ابان بن سعيد بن عاصى بن اميه را بر بحرين ولايت داد و جماعتى گويند علاء بر ناحيهيى از بحرين امارت يافت كه قطيف جزء آن است و ابان بر ناحيه ديگرى كه الخط را در بر مىگيرد . قول نخست استوارتر است .
گويند كه چون رسول الله ( ص ) وفات يافت ، ابان از بحرين خارج شد و به مدينه رفت و اهل بحرين از ابو بكر رضى الله عنه درخواست كردند كه علاء به رياست ايشان باز گردانيده شود و او چنان كرد . به قولى علاء همچنان والى بود تا در سال بيست وفات
هامش
( 1 ) . در اين كتاب موارد بسيارى وجود دارد كه به ذكر رقم وجوه و اموال اكتفا شده بىآنكه واحد پول تصريح گردد . در چنين حالاتى غالبا واحد مورد نظر - كه ذكر نشده - « درهم » است .