- زنانند كسى را كه آرام گرفته بود و مقيم . (
b
57 / مدح خصىّ ) .
- و من چون گلم كه در آن راحتى است قومى را و ديگران را زكام است . (
a
68 / ذمّ گل ) .
5 . « را » براى جهت فكّ اضافه ؛ مانند :
- دبيران را خويها شيرين باشد . (
a
19 / ذمّ قلم و كتابت ) .
- هركه سخاوت كند به مال به حقيقت سخاوت كرده است به جان از بهر آنكه چيزى بخشيد كه جان را ايستادگى نتوان بودن الّا به آن . (
b
40 / ذمّ سخاوت ) .
- آزادمرد عطا دهد و بنده را دل ، درد يابد . (
a
57 / ذمّ مماليك ) .
- جاحظ گويد : چون خصىّ را هر دو خايه بريده باشند ، شهوت او قوى باشد .
(
a
58 / ذمّ خصيان ) .
- و در خبرى ديگر مىآيد كه : بيمار را گناهان چنان فروافتند كه برگها از درختان فروافتد وقت خزان . (
b
84 / مدح رنجورى ) .
6 . « را » ى سببيه يا مفعول لأجله ؛ مانند :
- و مطيع بن اياس گويد : در شراب معنىاى است كه در بهشت موجود است . از بهر آنكه خداى تعالى مىفرمايد ، إخبار را از اهل بهشت :
الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي أَذْهَبَ عَنَّا الْحَزَنَ
.
(
a
59 / مدح شراب ) .
- و پيغمبر - عليه السلام - به وقت باران سر برهنه كردى و زير باران بداشتى ، تعرّض مر رحمت خداى را - عزّ و جلّ - كه باران رحمت خداوند خواند . (
a
70 / مدح باران ) .
كاربرد « مر » در جمله
1 . پيش از مفعول بىواسطه ؛ مانند :
- مر او را گفتم مخند تا ترا از آن خبر دهم . (
b
82 / ذمّ پيرى ) .
- و اسمعيل بن صبيح گفت مر دوستى را . (
b
26 / مدح ضياع و عمل آن ) .
2 . پيش از مسند إليه مفعولى ؛ مانند :
- اى باران ! بودى ما را سختى و درويشى و مر ديگر مردمان را گندم و جو .
(
a
71 / در ذمّ باران ) .