- و بعضى ، علما را عتاب و ملامت مىكردند كه عمل سلطان طلب مىكرد .
(
a
10 / مدح عمل سلطان و خدمت او ) .
- چون ترا سلطانى به خود نزديك گرداند ، جهت تعظيم ، او را زيارت كن .
(
b
11 / ذمّ عمل سلطان و خدمتش ) .
2 . قرار گرفتن مفعول بىواسطه در پايان جمله :
- هلاك كند دوستان را و خيانت كند با دامادان . (
b
6 / ذمّ دنيا ) .
- پس هركه شاد كند او را كه نبيند آنچه غمگين كند او را . (
a
8 / ذمّ روزگار ) .
- خداى تعالى دوست دارد مرد شرمگين را . (
b
42 / مدح شرم ) .
- نزاد او را مؤمنى و نزاد مؤمنى را . (
a
58 / ذمّ خصيّان ) .
- اگر سنگ بر آبگينه افتد ، خردومرد كند آبگينه را . (
b
63 / ذمّ آبگينه ) .
- شراب بر برف ، آرام دهد دل را . (
b
68 / در مدح زمستان ) .
3 . قرار گرفتن مفعول باواسطه در پايان جمله ؛ مانند :
- به سبب عدم شهوت ، تشبيه ايشان كردهاند به ملايكه . (
b
57 / مدح خصىّ ) .
- از بهر آن سياه خريدهام تا من متهم نشوم به ايشان . (
b
57 / مدح خصّى ) .
- و انبياء - عليهم السلام - مستغنى نبودند از وزير . (
a
12 / مدح وزارت ) .
- يعنى مىبايد مستغنى باشد از بيع و شرى و در بازار ايستادن . (
a
25 / در مدح تجارت و بازار ) .
- چون خداى تعالى به بندهاى بدى خواهد ، مال او صرف فرمايد در بنا و گل .
(
b
28 / ذمّ سراى و بناها ) .
- هيچ كس مستغنى نيست از تعليم و تعلّم . (
b
90 / مدح تعليم ) .
4 . مفعول باواسطه در اوّل و در پايان جمله ؛ مانند :
- به ميراث يافت وزارت را بزرگى . (
a
13 / مدح وزارت ) .
5 . فاعل در آخر جمله ؛ مانند :
- و صافى نشود آبشخورها [ ى ] آن تا تيره نكند آن را حوادث . (
b
7 / ذمّ روزگار ) .