6 . « چون » به معنى « اگر » و « همانند » ؛ مانند :
- چون بيازمايد دنيا را عاقلى ، بر او پيدا شود چون دشمنى در جامهء دوستى . (
a
6 / ذمّ دنيا ) .
- چون شرم ندارى ، هرچه خواهى كن . (
b
42 / مدح شرم ) .
- صاحب سلطان را در تاريكيها مىبينم كه مثل آن چون كسى قياس كند هيچ تاريكى نباشد . (
b
11 / ذمّ عمل سلطان و خدمتش ) .
7 . « چون » به معنى « زيرا » ؛ مانند :
- چون گناه عفو كردم و بر هيچ كسى كينه نگرفتم ، نفس خود را برهانيدم از غم دشمنيها . (
b
42 / ذمّ كينه ) .
8 . و اگرچه ؛ مانند :
- او را بزرگ قوم شمرند و اگرچه حسبى ندارد . (
a
14 / مدح عقل ) .
قيد كيفيت
براى بيان قيد كيفيت ، كلماتى چون : سخت و نيكو ، به كار رفته است ؛ مانند :
- به او سخت شادمان گشت و تربيت او نيكو رعايت مىكرد . (
b
52 / ذمّ فرزند ) .
- سپيدى چشم او سخت سپيد باشد و سياهه سخت سياه . (
b
55 / ذمّ غلام ) .
- شاعرى خراسانى ، سخت حاذق بود در شطرنج باختن . (
b
65 / ذمّ شطرنج ) .
كاربرد « الف » در آخر برخى كلمات
1 . الف بيان كثرت در آخر كلماتى كه به دنبال كلمهء « بسا » مىآيند ؛ مانند :
- بسا توانگرا كه توانگرى او ، عنان او رها كرده بود . (
a
31 / ذمّ توانگرى ) .
- و بسا خاموشا كه ترا خوش آيد شكل او . (
a
34 / مدح زبان ) .
- بسا كسا كه فرصت ادراك مطلوب خويش كه ممكن شده بود ضايع كرد . (
b
38 / ذمّ آهستگى ) .