- و پيغامبر - عليه السلام - روزگارى دراز تاجر بود . (
a
25 / در مدح تجارت و بازار ) .
- سرايى فراخ و زنى پاكيزه و اسبى بسته پيش در سراى . (
a
28 / مدح سراى ) .
11 . فاصلهء صفات با موصوف ؛ مانند :
- گويى سر او چون پنجه او را مىشتاباند ، منقار مرغى است دانه برچيننده .
(
b
18 / ذمّ قلم و كتابت ) .
- و گرنه شعر بودى ، بزرگيها چون منازلى بودند بىساكن . (
a
22 / مدح شعر ) .
- خراج دملى است سلعه شده و داورى آن ، گزاردن آن بود . (
a
28 / ذمّ ضياع ) .
- گل زيارتكنندهاى است كه تن خود را به هديّه به ما مىفرستد در هر سالى ، نيكو روى خوشبوى دوست و اليف مى . (
b
67 / در مدح گل ) .
- مردى بود توانگر به بصره ، آرزو مىكرد كه او را پسرى بودى . (
b
52 / ذمّ فرزند ) .
- شفاى من اشكى است كه ريخته . (
a
76 / در مدح گريستن ) .
12 . تتابع صفات ؛ مانند :
- پرسيدند : چه گويى در شراب آميختهء صافى كردهء پالودهء كهن ؟ (
a
59 / مدح شراب ) .
- و گوييا پيرى من مرواريدى است روشن در تاج پادشاهى سپيدروى كريم با تاج .
(
b
81 / مدح پيرى ) .
13 . به كار بردن صفات عربى ؛ مانند :
- الصلوات المترادفة المتضاعفة . (
b
1 / مقدّمهء مؤلّف ) .
- راى او راسخ شامخ باشد . (
b
1 / مقدّمهء مؤلّف ) .
14 . آوردن موصوف مؤنّث تحت تأثير زبان عرب ؛ مانند :
- گفتم چون آن حبيبهء فريبنده از ترك كردن من زيارت او را شكايت كرد . . . (
b
47 / ذمّ زيارت ) .
15 . كاربرد « اوّل » و « دوّم » به جاى « اوّلين و دوّمين » ؛ مانند :
- و اوّل وزيرى بود آل عبّاس را . (
a
13 / ذمّ وزارت ) .
- كم باشد كسى كه بيايد در سراى بزرگى و او را راه ندهند و دوّم بار بيابد و دل او صافى باشد . (
b
46 / ذمّ حجاب ) .