آهستگىكننده ، تعجيلكننده ، خوشنودكننده ، كارنده ، نگاهدارنده ، خواننده ، دوركننده ، نگرنده ، زيارتكننده ، فريبنده ، گريهكننده ، نوحهكننده ، جادوكننده ، خورنده ، عيبكننده ، شتابنده ، رمنده ، كشنده ، پديدآورنده ، آگاهىدهنده ، دزدنده ، نيستكننده ، ناخوشكننده ، رنجاننده ، غمآورنده ، رشوتدهنده ، رشوتستاننده ، هديهفرستنده ، بشارتدهنده ، فروآينده ، شعلهزننده ، خضابكننده ، واجبكننده .
5 . صفت مفعولى ؛ مانند : ستوده ، رانده ، فراق رسيده ، افروخته ، خضاب كرده ، غرقه شده ، دشمن داشته ، زيارت كرده ، بلا رسانيده شده .
6 . ساختن صفت به وسيلهء پيشوند اتّصاف « ب » ؛ مانند :
- و ديگرى گفت : شعر سخنى است بقوّت و زفت از كلام عرب . (
b
20 / مدح شعر ) .
- دست چپ روزگار در ستدن بشتابتر است از دست راست او در بخشيدن . (
a
7 / ذمّ روزگار ) .
- و صاحب قرض وام نخواهد الّا براى حاجتى بضرورت . (
b
79 / مدح وام ) .
7 . آوردن صفات مركب ؛ مانند :
- در حق مردى چه گويى كه نيكو عقل باشد و بسيار گناه . (
b
14 / مدح عقل ) .
- و خداوند جهل در بدبختى خوشعيش باشد . (
a
15 / ذمّ عقل ) .
8 . آوردن صفت پيش از موصوف ؛ مانند :
- بر او باد به كنيزك جز از آزادزن . (
b
50 / مدح كنيزكان ) .
- ثعالبى گويد : در خلفاى بنى عباس از پسران آزادزنان ، سه خليفه بيش نيستند .
(
a
51 / مدح كنيزكان ) .
- پس آن نيكو زمينى باشد . (
b
42 / مدح كينه ) .
9 . و گاهى صفت به صورت يك عبارت مىآيد ؛ مانند :
- و اگر ميل ما به آن زنان بىنياز از آرايش بودى ، از نسل ما جهان فراخ ، تنگ آمدى .
(
b
55 / مدح غلام ) .
10 . ياء نكره بيشتر در آخر موصوف مىآيد ؛ مانند :