قانع است بدان چه خدا به او داده و بىنياز است از درخواست از آفريدهها .
شرمش از خدا و از خلق بالاتر از شهوت او است و او را باز دارد از پيروى هوسهاى نفسانى .
دوستيش براى مؤمنان بر فراز حسد او است و جلو او را ميگيرد از اينكه در باره آنچه خدا به آنها داده حسد ورزد .
و گذشت او از لغزشهاى برادرانش و آزارها كه از آنها به دو رسد برتر از كينه او است بر آنها كه در سينهاش جا دهد .
نپوشد جز ميانهرو ، بتن نكند جامه مسرفان و خوشپوشان را و نه جامه گدايان و زبونان را زيرا خدا دوست دارد نمودهاى نعمت خود را بر خلقش در آنها بيند ، و جامهاى نپوشد كه مايه شهرت و انگشت نمائى او گردد چنانچه شيوه صوفيانست ، و بسا مقصود اينست كه ميانه روى در همه چيز شعار و جامه تن او شده .
و راه رفتن او ، تواضع است ، و در راه رفتن به خود نبالد ، و بقولى آن ميانه در دو صفت بد زبونى و تكبر است .
گويم : بسا مقصود اينست كه روش و ديدن او در زندگى تواضع و فروتنى است .
در طاعتش خاضع است و فروتن در برابر پروردگارش .
و پاك است براى خدا و در آن دغلى و دوروئى نيست در باره خدا يا مردم ، يا هر دو ( لغت از قاموس ) .
ديدارش از آفريدهها كه عبرت گرفتن است و دليل خواستن بر هستى آفريدگار و دانش و توانش و لطف و حكمت او و نگاهش به دنيا عبرت گرفتن براى نابودى و گذشت آنست .
و خاموشى او انديشه است و بزرگوارى و توانائى خدا ، و نابود شدن اين جهان و انجام كارهايش .
اندرزگو و اندرزشنو است از برادر همكيش خود .
بحار الأنوار ( ج 64 ) ( اخلاق اسلامى ) ( فارسى ) — صفحة 306
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٣٠٦