( 1 ) و ثالثا : « حسن بن على » در زمان خود ، مرجع و مسئول امور
هامش
« موفق » وارد شدند . در اين هنگام پدرم به « حسن » گفت : فدايت شوم ! اگر مىخواهى برو و سپس او را بدرقه كرد و به پيشخدمتان دستور داد تا او را مخفيانه از در ديگرى كه چشم موفق به او نيفتد ، خارج كنند .
من از اين برخورد پدرم با « حسن » ، بىنهايت در شگفت بودم تا اينكه در شب ، پس از نماز عشا به خدمتش رفتم و گفتم آن مردى كه امروز صبح به او آن همه احترام كردى و فدايت شوم مىگفتى ، چه كسى بود ؟
گفت : او « حسن بن على » معروف به « ابن الرضا » امام « رافضيان » است و پس از ساعتى سكوت ، گفت : پسرم ! اگر امامت از خلفاى « بنى عباس » بيرون رود ، هيچ كس از « بنى هاشم » بجز او استحقاق اين مقام را ندارد ، چون بسيار مرد دانشمند و پرهيزگار و با صلاحيتى است و پدرش نيز بسيار مرد دانشمند و محترمى بود .
احمد مىگويد من از گفتار پدرم به فكر فرو رفته و تصميم گرفتم كه در بارهء او جستجو كنم . از هر فردى از « بنى هاشم » يا ارتشيان ، قضاة ، فقها و غير آنان كه در بارهء او پرسش نمودم ، ديدم از وى تعريف نموده و به او فوق العاده احترام مىگذارند و او را بر همگان مقدم مىدارند .
روزى بعضى از « اشعريها » از پدرم در بارهء « جعفر » برادر « حسن » سؤال كردند ، پدرم پاسخ داد جعفر فردى نيست كه قابل پرسش باشد و يا با حسن مقايسه گردد . جعفر مردى است كه فسق مىكند ، شراب مىنوشد ، بىبندوبار است و هيچ احترامى براى خود قايل نيست .
روزى پس از وفات برادرش در محضر پدرم از او صحبتهايى شنيدم كه گمان نمىكردم تا اين اندازه شخص پست و فرومايهاى باشد . و آن اينكه از پدرم خواهش مىكرد كه مقام و رتبهء برادرم را براى من قرار ده و من در عوض ، هر سال بيست هزار دينار به تو مىدهم . پدرم از شنيدن اين كلمات به غضب آمده و به وى گفت : اى نادان ! خليفه دايما به پيروان پدر و برادرت شديدا فشار وارد آورده و هميشه بر فرق آنان كوبيده است ، به اين نيّت كه آنان را از دوستى و پيروى آن دو باز دارد و موفق به چنين كارى نشده است ، اگر تو در انظار پيروان پدر و برادرت آن مقام را داشته باشى ، هيچ احتياجى به كمك و يارى خليفه و غير او نخواهى