دواعى ديگر على نحو المجاز است .
و يا انشاء ترجّى همراه با ترجّى باطنى ، على نحو الحقيقة است و لكن انشاء ترجّى بخاطر دواعى ديگر ، على نحو المجاز مىباشد . و يا هل كه براى انشاء طلب است ، گاهى سؤالكننده باطنا مىخواهد بداند كه آيا مثلا زيد ايستاده است و يا اينكه نويسنده هست يا نه ؟ كه انشاء در اين صورت على نحو الحقيقة است ، و لكن انشاء استفهام بدون استفهام باطنى ، بلكه بخاطر دواعى ديگر على نحو المجاز است . البته معنا يكى بيشتر نيست كه آن استفهام انشايى است .
فى المثل :
- يك وقت داعى آمر محبّت است و لذا مىپرسد كه :
ما تِلْكَ بِيَمِينِكَ يا مُوسى ؟
اين ما تلك انشاء طلب فهم است و لو در باطن از طلب فهم خبرى نباشد بلكه داعى محبّت است و او مىخواهد با پيامبرش سخن بگويد و الا معنا ندارد كه خدا سؤال كند براى اينكه بداند چون او عالم بالذات است .
- و يا يك وقت داعى مولى تقرير است و لذا مىفرمايد :
أَ أَنْتَ فَعَلْتَ هذا بِآلِهَتِنا يا إِبْراهِيمُ
؟ كه اين نيز استفهام انشايى است و داعى گرفتن اقرار است و استفهام باطنى حقيقى وجود ندارد .
- و يا يك وقت داعى او انكار است و لذا مىفرمايد :
أَ إِلهٌ مَعَ اللَّهِ ، *
كه اگرچه در باطن استفهام حقيقى وجود ندارد و لكن به داعى انكار سؤال مىفرمايد لا
الحاصل :
اگر ليت و لعلّ و استفهام در كتاب خدا آمده است ، لازم نيست كه آنها را چنان كه برخى قائل شدهاند از معناى شأن منسلخ كنيم ، چرا كه هريك از اينها يك معنا دارد و آن انشاء است ، مثلا انشاء تمنّى انشاء ترجّى ، انشاء استفهام . منتهى ، امكان دارد كه اين انشاء تمنّى همراه باشد با تمنّى باطنى و يا اينكه انشاء ترجّى همراه باشد با ترجّى باطنى و يا انشاء استفهام همراه باشد با استفهام باطنى ، لكن در خدا اين انشاء باطنى وجود ندارد بلكه در خدا اين انشاء با دواعى ديگرى از جمله انكار ، اقرار ، محبت و . . . صورت مىگيرد .
* جناب آخوند آيا صيغهء افعل حقيقت در وجوب است يا حقيقت ندب است يا لفظ مشترك است و يا قدر مشترك است كه بشود معنوى و يا اينكه مطلق طلب است كه يك فردش وجوب باشد و فرد ديگرش ندب .
به عقيدهء من صيغهء افعل حقيقت در وجوب است ، آن هم به دو دليل :
1 - تبادر ، يعنى آنچه از صيغهء افعل به ذهن تبادر مىكند وجوب است .