حسن بن محمد بن يحيى ( بسند خود ) از محمد بن عبد اللَّه بكرى حديث كند كه گفت : وارد مدينه شدم و ميخواستم پولى در مدينه قرض كنم ، ولى دستم به جائى بند نشده درمانده شدم ، پيش خود گفتم :
خوبست پيش موسى بن جعفر عليهما السّلام بروم و گرفتارى خود را به او بگويم ، پس بقريهء نقمى ( كه در اطراف مدينه بود ) و آن حضرت مزرعهاى در آنجا داشت رفتم ، حضرت پيش من آمده و غلامى همراهش بود كه در دست او غربالى بود و در ميان آن غربال تكههاى گوشت كباب كرده بود ، و چيز ديگر جز آن نبود ، پس آن جناب از آن خورد و من نيز با او خوردم سپس از حال من پرسش كرد ، من سرگذشت خويش را براى آن جناب بيان كردم ، حضرت داخل خانه شده و پس از اندك زمانى بيرون آمده بغلام خود فرمود : از اينجا برو ، سپس دست خود را دراز كرده كيسهء به من داد كه در آن سيصد دينار پول بود آنگاه برخاسته رفت ، من نيز برخاسته سوار مركب خود شده باز گشتم .
و نيز حسن بن محمد ( بسند خود ) روايت كرده كه مردى بود در مدينه از اولاد عمر بن خطاب و حضرت موسى بن جعفر عليهما السّلام را مىآزرد و هر گاه آن حضرت را ميديد به او دشنام ميداد و بعلى عليه السّلام ناسزا ميگفت ، روزى برخى از ياران و همنشينان آن حضرت عرضكردند : اجازه فرمائيد ما اين مرد تبهكار بد زبان را بكشيم ؟ حضرت به سختى با اين كار مخالفت كرد و آنان را از انجام اين عمل بازداشت ، و حال آن مرد را پرسيد ؟ به آن جناب عرض كردند : جايى در اطراف مدينه بكشت و زرع مشغول است ، حضرت سوار شده بمزرعه آن مرد آمد و هم چنان كه سوار الاغش بود وارد كشت و زرع او شد ، آن مرد فرياد زد : كشت و زرع
الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد ( فارسى ) — صفحة 224
مساهمون: الشيخ المفيد
ص٢٢٤