به اين كار واداشت ، به خدا سوگند كه تو از عثمان آرزو نكردهاى جز آنچه رفيق تو ( يعنى عمر ) از رفيقش ( يعنى ابى بكر ) آرزو داشت ( و چنانچه بيعت عمر با أبى بكر بخاطر آرزوى خلافت پس از او بود ، بيعت تو نيز با عثمان بدين خاطر است ) خداوند ميان شما عطر منشم بپاشد ( منشم نام زنى عطر فروش بود كه هر گاه مردم در جنگ عطر او را به كار ميبردند جنگ شعلهور ميشد ، از اين رو اين عطر در نامباركى و شومى ضرب المثل شد ، و مقصود حضرت اين است كه اميدوارم خدا مرگت را برساند و به اين آرزو نرسى ) .
[ فصل ( 49 ) خطبه شقشقيه ]
و گروهى از ناقلين روايات از طرق مختلفه از ابن عباس روايت كردهاند كه گفت نزد امير المؤمنين عليه السّلام در رحبه ( كه محلهايست در كوفه ) نشسته بودم ، پس خلافت و آنان كه بر آن حضرت در خلافت پيشى جستند ياد آور شدم ، حضرت عليه السّلام آهى از دل كشيده سپس فرمود : آگاه باش به خدا سوگند كه پسر أبى قحافة ( ابى بكر ) جامهء خلافت را بتن پوشيد با اينكه او هر آينه ميدانست كه مقام من از خلافت همانند قطب وسط آسيا است ( و چنانچه گردش سنگ آسيا بستگى به آن ميخ وسط دارد و مقام خلافت نيز بسته بوجود من بود ) سيل ( علوم و معارف ) از جانب من سرازير مىشود ، و هيچ پروازكنندهء ( در آسمان علم و دانش ) به من نرسد ، ليكن من جامهء خلافت را رها كرده و پهلو از آن تهى ساختم و در كار خود انديشه ميكردم كه آيا با دست بريده ( و نداشتن ياور و سپاه ) حمله كنم ( و حق خود را بازستانم ) يا بر تاريكى كور ( و گمراهى مردمان ) صبر كنم ( آن تاريكى سختى كه غم و اندوهش ) پيران سالخورده را فرتوت كند ، و خردسالان را پير نمايد ، و مؤمن ( در آن تاريكى ) رنج برد تا پروردگار خود را ديدار كند ( و از دنيا برود چون فكر كردم ) ديدم صبر كردن سزاوارتر و بخرد نزديكتر است ، پس صبر كردم ( اما چگونه صبرى ) در حالى كه ( چنان بودم كه ) در چشمم خار بود ، و گلويم را استخوان گرفته بود ( و اينها براى آن بود كه )