با عثمان گفتگو كنم ( و از او بخواهم آن چيز را به او بدهد ، و من مذاكره كردم ) و عثمان آن چيز را به او داده گفت : اگر تو نبودى آن را به او نميدادم زيرا اينكه او ميگويد و ادعا دارد من نمىدانم ( راست ميگويد يا دروغ ) و اين بد مردى است ( با همهء اين سخنان چون من واسطه شده بودم آن را به او داد ) آنگاه اين مرد بخت برگشتهء به هلاكت ، آمده تا عثمان را يارى كند ! .
سپس بعبد اللَّه بن حميد گذشت و فرمود : اين مرد نيز از كسانى بود كه در جنگ با ما زيان كرد ، و پنداشت كه در اين كار خداوند را ميجويد ( و به گمان خويش براى رضاى خدا دست به اين كار زد ) در صورتى كه نامههائى به من نوشت كه در آن نامهها عثمان را مىآزرد ، ( پس من وساطت كردم ) و عثمان چيزى به او داده او را خوشنود ساخت . سپس بعبد اللَّه بن حكيم بن حزام گذر كرده فرمود : اين مرد در بارهء بيرون آمدن بجنگ با پدرش مخالفت كرد ، و پدرش با اينكه ما را يارى نكرد ( و براى جنگ همراه ما نيامد ) ولى در بيعتى كه با ما كرد نيك ثابت قدم ماند اگر چه از آمدن با ما خوددارى كرد و روى شك و شبههء كه در جنگ داشت در خانه نشست ، من امروز سرزنش نكنم كسى را كه از همراهى كردن ما و غير از ما ( يعنى عايشه و طلحة و زبير ) خوددارى كرده ولى سرزنش و ملامت از آن كسى است كه با ما ميجنگد .
سپس بعبد اللَّه بن مغيرة برخورد كرده فرمود : اما اين مرد در آن روز كه عثمان در خانه كشته شد پدر او نيز كشته شد پس خشمگين براى كشته شدن پدرش بيرون آمد در صورتى كه جوانى نورس بود و از كشتن او ترسناك بود . سپس بعبد اللَّه بن أبى عثمان گذشت پس فرمود : اما اين مرد را گويا مىنگرم در آن هنگام كه مردم شمشيرها را بدست گرفته بودند فرار مىكرد و از صف لشكر ميگريخت ، پس من كسى كه او را دنبال ميكرد آواز دادم كه از كشتن او باز ايستد آن كس نشنيد تا اينكه او را كشت ، و آنچه شد از چيزهائى بود كه بر قريش پنهان بود ، جوانانى بىتجربه و ناآزموده بفنون جنگى بودند كه گول خوردند و لغزيدند و
الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد ( فارسى ) — صفحة 250
مساهمون: الشيخ المفيد
ص٢٥٠