همانا پيشى گرفتم بنزد شما و شما را از گزند شمشير بر حذر داشتم ولى شما نورس بوديد دانائى به آنچه ميديديد نداشتيد ولى اكنون هلاكت و بدى جاى افتادن ( براى شما ) است ( و در جاى بدى به زمين افتاديد و هلاك شديد ) و من به خدا پناه مىبرم از بدى جاى افتادن ، ( اين سخن را فرمود ) تا رسيد بمعبد بن مقداد پس فرمود : خدا پدر اين مرد را بيامرزد كه اگر زنده بودى انديشه و تدبيرش بهتر و نيكوتر از رأى فاسد اين مرد بود ، عمار ياسر ( كه ملازم ركاب آن حضرت عليه السّلام بود ) گفت : سپاس خداوندى را كه او را به خاك هلاكت افكند و گونهء او را به خاك ماليد ، اى امير مؤمنان من به خدا سوگند ما باكى نداريم از كسى كه از حق روى بگرداند و عناد ورزد چه پدر باشد و چه پسر امير المؤمنين عليه السّلام فرمود : خدايت رحمت كند و پاداش نيكويت دهد .
راوى گويد : و آن حضرت عليه السّلام بعبد اللَّه بن ربيعه كه در ميان كشتگان افتاده بود گذر كرده فرمود :
اين بيچاره را چه چيز بيرون آورد ؟ آيا دين ( و علاقه بمذهب و آئين او را بر آن داشت كه با طلحة و زبير به اين جنگ آيد و او را ) بسوى من بيرون آورد يا يارى دادن بعثمان ، به خدا سوگند انديشهء عثمان در بارهء او و در بارهء پدرش انديشهء نيكى نبود ، سپس بمعبد بن زهير گذرش افتاده فرمود : اگر فتنه و فساد در بالاى ستارهء ثريا بود اين پسر آن را چنگ ميزد ( يعنى آنقدر فتنه انگيز بود كه اگر فتنه در آسمان بود آن را به زمين ميكشاند ) به خدا سوگند كه اين مرد در فتنه صدائى نداشت و هر آينه به من آگاهى داد كسى كه او را ديده و دريافته بود ، ( نخيرة آوازى را گويند كه از انداختن نفس در بينى پيدا شود و گويند مقصود حضرت عليه السّلام اينست كه با اينكه فتنه انگيز بود از جنگ ميترسيد ) و او از ترس شمشير هراسان ميگشت .
سپس بمسلم بن قرظة ( كه در ميان كشتگان بود ) گذر كرده فرمود : نيكى من به اين مرد او را بيرون آورد ( و به اين روز انداخت ، يعنى با اينكه من به او نيكى كردم باز بجنگ با من بيرون آمد ) به خدا سوگند همين مرد در مكه از من خواست در بارهء چيزى كه ادعا داشت پيش عثمان دارد ( و عثمان به او نميداد )
الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد ( فارسى ) — صفحة 249
مساهمون: الشيخ المفيد
ص٢٤٩