است ! عمر گفت : به خدا سوگند از ميان همهء اينان تنها تو براى من خير خواهى كردى ، و به خدا از اينجا برنخيزى تا ديه و پول خون را از بنى عدى ( مقصود خود عمر است كه از قبيلهء عدى بوده ) بگيرى ( و به صاحبش بپردازى ) پس امير المؤمنين عليه السّلام همين كار را انجام داد .
و روايت شده كه در زمان خلافت عمر دو زن بر سر كودكى نزاع كردند و هر دوى آنان ادعا داشتند كه آن كودك از آن اوست و شاهد و گواهى هم براى ادعاى خود نداشتند و كس ديگر جز آن دو زن ادعاى فرزندى آن بچه را نداشت ، عمر ندانست چه بكند و ناچار بأمير المؤمنين عليه السّلام پناهنده شد ، پس على عليه السّلام آن دو زن را خواست و آنان را پند و اندرز داد و از عذاب خداوند ترساند ولى سودى نبخشيد و هر دو بر سخن خود ايستاده دست بردار نبودند آن حضرت عليه السّلام كه پافشارى آنان را در نزاع ديد فرمود : أرهاى براى من بياوريد ، زنان گفتند : أره براى چه ميخواهى ؟ فرمود : ميخواهم اين بچه را دو نيم كرده بهر كدام يك از شما نيمى از او بدهم ، يكى از آن دو زن خاموش نشست ولى ديگرى گفت : ترا به خدا . . . اى ابا الحسن اگر ناچار بايد اين كار را بكنى من از سهم خويش گذشتم و به آن زن بخشيدم ( كه بچه را دو نيم نكنى ) ! .
امير المؤمنين عليه السّلام فرمود : « اللَّه اكبر » اين فرزند پسر تو است نه پسر آن زن ، و اگر پسر او بود ( مانند تو ) به حال اين كودك دلسوزى ميكرد و مىترسيد ، پس آن زن ديگر اعتراف كرد كه حق با آن زن است و كودك از آن او است ، پس اندوه عمر از اين جريان بر طرف گرديد و در بارهء امير المؤمنين عليه السّلام كه با اين داورى ( شگفت انگيز ) گشايشى به كار عمر داده بود دعاى خير كرد .
الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد ( فارسى ) — صفحة 196
مساهمون: الشيخ المفيد
ص١٩٦