حرف و صوت است كه اين دو نمىتوانند قائم به ذات خدا باشند و الّا بايد خداوند داراى ابزار حسى باشد . چراكه وجود اين دو [ حرف و صوت ] ضرورتا متوقف بر وجود ابزار اين دوست ، پس بايد خدا داراى ابزار حسى [ مثل لب و دندان و حنجره و زبان و تارهاى صوتى و . . . ] باشد و اين امر باطل و نادرست است .
مقام چهارم : در قدم يا حدوث كلام خداوند است
: اشاعره قائل به قدم معناى كلام شدهاند و حنابله قائل به قدم حروفاند ، ولى معتزله قائل به حدوث كلام مىباشند ، و همين قول معتزله حق است بخاطر چند وجه كه ذيلا مىآيد :
وجه اول : اين است كه اگر كلام خدا قديم باشد ، تعدد قدما لازم مىآيد و اين ، باطل است . زيرا قائل شدن به قدم غير خداوند ، اجماعا كفر است . و لذا نصارى [ مسيحيان ] كافرند چراكه قدم اقنوم [ عنصر ] را اثبات كردهاند [ و قائل به قدم اقانيم سهگانه : آب ، إبن ، روح القدس شدهاند ] .
وجه دوم : كلام و سخن مركب از حروف و اصواتى است كه با آمدن حرف يا صوت بعدى ، قبلى از بين مىرود ، و حال آنكه عدم بر امر قديم راه ندارد و ممتنع است .
وجه سوم : اين است كه اگر كلام قديم باشد ، كذب بر خدا لازم مىآيد و چون اين لازمه ، باطل است ، پس ملزوم [ قدم كلام ] نيز باطل است . و اما بيان ملازمه [ بين قدم و كذب ] اين است كه خداوند خبر داده كه در ازل حضرت نوح عليه السّلام را فرستاده است ، آنجا كه مىفرمايد : « انا ارسلنا نوحا الى قومه » « 1 » و حال آنكه او را در ازل نفرستاده ، چرا كه سابق بر ازل وجود ندارد ! پس اين خبر كذب است .
وجه چهارم : اين است كه لازمهء قدم كلام ، عبث و بيهودگى در قول خدا است آنجا كه مىفرمايد :
« أَقِيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ »
چراكه در ازل ، مكلّفى نيست . و حال آنكه عبث قبيح است و لذا بر خداوند ممتنع است .
هامش
( 1 ) . نوح ، 1 ؛ و نيز نگاه كنيد به : مؤمنون ، 23 .