تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ شروان و دربند ( فارسى ) — صفحة 87

مساهمون:

ص٨٧
داده بود سود جست و هنگامى كه امير منصور تازه از خواب برخاسته و در بستر نشسته بود ، ناگهان بر او وارد شد . قاتلان با شمشير و خنجر او را از پاى درآوردند و جسدش را به شروان فرستادند تا در آنجا دفن شود . در آن هنگام ، امير 25 سال داشت ، و 23 سال حكومت كرده بود . برخى گفته‌اند هجده سال . هنگامى كه مفرّج ، به همراه ديگر رؤساى خاندان خود و غلامانشان ، امير را كشتند ، بيدرنگ بيرون تاختند و پاسى از شب گذشته ، آنگاه كه مردم ثغر غافل بودند ، وارد آنجا شدند و شمكويه ، دختر يزيد و مادر امير را دستگير و زندانى ساختند . سپس عمارت حكومتى را غارت كردند و خرابيهاى بسيار به بار آوردند و به غلامان گفتند تا شهر را غارت كنند و در آن شب آشوبى برپا شد كه مانندش را هرگز كسى در آن نواحى نشنيده بود . 41 . در همين سال ، بعد از قتل امير منصور ، پسرش به نام ميمون بن منصور در سراى رئيس ابن ابى يحيى متولد شد . پس از مرگ ابو منصور درهاى هرج و مرج در سراسر باب گشوده شد . كردها به مسقط و روستاهاى آن مهاجم فرستادند و بلاى بسيار مردم باب شدند . شروانشاه لشكرش را گردآورد و با آن به قصد گرفتن انتقام ( خويش خود ) به سوى باب تاخت . مسقط را تصرف كرد و از تصاحب مردم باب خارج ساخت . در يكم جمادى الاولى / آوريل 1065 رئيس مفرّج عزم سرير كرد و به امير آنجا پناه برد . و در كنار وى رهسپار * دمشق ( نسخهء ب : دهنق ) باب شد . پس بزرگان ثغور و رؤسا بيرون آمدند ، با او ترتيب صلح دادند و در حضورش براى عبد الملك بن لشكرى بن عبد الملك بيعت گرفتند . در آن هنگام او پسرى شش ساله 83 بود و نزد پيروز ( نسخهء ب :