شهر قحطان از خاك خزر درآمدند . آن را باز ساختند و در آن متوطن گشتند .
در 457 / 1064 - 1065 رئيس مفرّج بن مظفر به هيثم بن ميمون رئيس دباغان دستور داد تا ميان او و امير منصور وساطت كند ، تا او بتواند با عشيره و اتباع ، به خانهء خويش بازگردد . وى گفت كه پيرانه سر از آنچه كرده است متأسف است و خود را از بابت اقامت در ميان خزران و زندگى دربهدرى در روزگار پيرى نكوهش كرد . امير منصور به گمان اينكه سخنش راست است و تنها مىكوشد كه روابط را بهتر سازد ، پذيرفت ؛ اما نمىدانست در دلهاى آنها از دورويى و نفاق چه مىگذرد . هيثم هرآنچه در توان داشت به كار بست تا رسالتش را نيكو پايان برد و اختلاف به صلح بيانجامد . امير درخواست او را قبول كرد و حاجتش را برآورد و رؤسا را بخشيد و با سوگند راست و عهد محكم ، به جان و مال آنها و نيز اتباعشان امان داد .
در محرّم 457 / دسامبر 1064 امير به استقبال آنان از شهر خارج شد ، و محترمانه وارد شهرشان كرد و سوگندشان داد كه ديگر به امير خيانت نكنند و مطيع او باشند . امير به سوگندهاى دروغين و عهدهاى نادرست و مزّورانهء ايشان اعتماد كرد . وى ( به خطا ) اطمينان خاطر يافت ، امّا در چهارشنبه 27 صفر / 7 فوريهء 1065 او را با خود به مسقط بردند ، تا از هجوم كردها به آن ناحيه ممانعت كنند و نگذارند كه به خانههاى مزارعهكاران و دهقانان وارد شوند و دستهايشان را از فساد و خودسرى كوتاه كنند .
هنگامى كه امير در املاك سامسويه ، از محال مسقط ، بهسر مىبرد ، در يكشنبه اول ربيع الاول / 10 فوريهء 1065 82 ، مفرّج از فرصتى كه دست
تاريخ شروان و دربند ( فارسى ) — صفحة 86
مساهمون: ولاديمير مينورسكى
ص٨٦