فرستاد و او را به نزد خويش خواند و نامهء موسى بن فضل ، برادر خود را ، به او عرضه كرد . همچنانكه منوچهر سرگرم خواندن نامه و توضيح آن براى وى بود ، ناگهان ابو منصور با شمشير برهنه ( در دست ) از جانب ديگر سراى ظاهر گشت . منوچهر پرسيد : « كه تو را به سراى من راه داده است ؟ » امّا كلامش تمام نشده بود كه منصور بر پشت سرش ضربهء شمشيرى وارد ساخت ، و در فكر ضربهء ديگر بود كه ترس بر دلش راه يافت و شمشير از دستش رها شد . آنگاه زن ملعون دستور داد تا اطرافيان كار را تمام كنند . منوچهر را در گليمى پيچيدند و منصور از آن سرا بيرون رفت و دستور داد تا درهاى قلعه را فروبندند .
16 . پس ابو منصور على بن يزيد بن احمد در 425 / 1034 به حكومت رسيد و امر كرد تا برادرش را دفن كنند . در ربيع الاول 426 / ژانويهء 1035 با بيوهء برادر خود ، پس از پايان مدت عدّه ، 25 ازدواج كرد .
وى عبد الملك امير باب را از سرزمين خويش بيرون راند و آنجا را تصرّف كرد ، قلعه را باز ساخت و مردانش را بر آن گماشت و پس از نصب وزير خويش منصور بن مسدّد ، 26 به نيابت خود بر آنجا به پايتخت بازگشت .
امّا عبد الملك شروانيان مقيم باب را از ميان برد ، وزير را كشت و باز به شهر درآمد . وى امان داد و دژ را گشود ، و آنانى كه در دژ بودند به شروان بازگشتند . پس آنگاه عبد الملك با شروانشاه صلح كرد و خواهر او شمكويه ، دختر يزيد را ، به زنى گرفت . از اتفاق دو امير « رؤساى » 27 در بند بيمناك جان خود شدند ، پس به او ( عبد الملك ) حمله بردند و وزيرش را كشتند . عبد الملك به شروان گريخت . رؤسا دو تن از سالخوردگان ( كبير ) خود را براى بازگردانيدن او فرستادند ، امّا شروانشاه
تاريخ شروان و دربند ( فارسى ) — صفحة 59
مساهمون: ولاديمير مينورسكى
ص٥٩