دربند ، عبد الملك بن منصور بن ميمون ، درگذشت . 26 خليفهها ، امينها و سالار لشكرها ، همه اولاد اذهب سلمه ( بخوانيد : * اغلب السلمى ) بودند » . 27
از اين سه نقل قول برمىآيد كه از نظر منبع اصلى دربندنامه ، اخلاف اغلب السلمى در مناصب موروثى دستيار ( خليفه ) ، فرمانده استحكامات شهر ( امين ، سپس داروغه ) و فرمانده سپاهيان ( سرلشكر ) خدمت مىكردهاند . از فحواى نقل قولها مىتوان استنباط كرد كه خود نويسنده نيز به خانوادهء اغلب وابسته بوده است . او مىكوشد « اولاد جيّون ( هيّون ؟ ) » را ، كه معمولا اميران را در مقام اهانت به اين نام مىخواندند ، بهانه قرار داده ، به تجليل خاندان اغلب بپردازد . از سوى ديگر ، از آنجا كه تاريخ الباب تاريخ اميران است ، به اغلبيان عنوانى جز رئيس نمىدهد ، و امكان دارد در اشاره به امتيازات خاص ايشان ، كه در حقيقت ناشى از موقعيت و دعاويشان در دربند است ، قصور كرده باشد .
اين نكتهء مهمّ دربارهء نهادهاى باب ، كه موقعيت اميران را تضعيف و ايشان را به رئيس موروثى يك جمهورى اشرافى مبدّل مىكرد ، اطلاعات كاملا جديدى به دست مىدهد . همچنانكه در پيش اشاره شد ، ميان قلعهء شهر ، كه امير مىكوشيد از آنجا شهر را اداره كند ، و رؤسا ، كه نمىخواستند امير خود را از آنان جدا سازد ، كشمكش بدون وقفه ادامه يافت . در 366 / 976 امير ميمون « در مركز حكومتى ، تحت الحفظ » بازداشت بود . 28 در 446 / 1054 رؤسا امير برگزيدهء خود ، منصور ، را در « عمارت حكومتى » مستقرّ كردند ، چه در آنجا بهتر بر او نظارت داشتند .
در 447 / 1055 امير منصور بعد از اجازهء بازگشت مجددّ به شهر ، به اطاعت وادار شد . در 457 / 1065 ، بعد از قتل منصور ، جانشين صغير
تاريخ شروان و دربند ( فارسى ) — صفحة 239
مساهمون: ولاديمير مينورسكى
ص٢٣٩